شوخی (2) میلان کوندرا

یکشنبه 10 مهر‌ماه سال 1390


 

قسمت دوم

ترسیم جامعه

من با این جمله ای که از کوندرا در مقدمه کتاب آورده شده موافق هستم که این داستان , رمانی عاشقانه است یا شاید بهتر باشد بگوییم در مورد عشق است. البته ترسیم دقیق فضای اجتماعی (تحت لوای حکومتی ایدئولوژیک) , از طرف نویسنده ای که خودش صابون آن به تنش خورده است, ما را شگفت زده می کند و قاعدتاً به نظرمان می رسد که این کتاب یک بیانیه ضد کمونیستی است; قطعاً هست اما فقط این نیست. بعد از فوریه سال 1948 حکومت در چکسلواکی به دست کمونیست ها افتاد و یک زندگی حقیقتاً تازه و متفاوت برای مردم چک آغاز شد:

به مردم می گفتند که آن سالها مشعشعترین سالها هستند, و هر کس که نمی توانست خوشحالی کند بلافاصله مورد سوءظن قرار می گرفت که عزای پیروزی طبقه کارگر را گرفته یا اینکه به غمهای درونی ناشی از فردگرایی تسلیم شده است (که به همان اندازه جرم محسوب می شد).

این شادمانی , سنگین و زاهدانه تصویر می شود (همان قضیه لبخند فردگرایانه!!). لودویک نیز مثل مردم دیگر مطابق روح زمانه (ارزشهای انقلابی) حتی خنده هایش را نیز کنترل می کند و : به زودی احساس کردم میان آدمی که بودم و آدمی که بر طبق روح زمانه می بایست باشم و سعی می کردم که باشم شکاف باریکی به وجود آمده است. اینگونه است که ریاکاری نهادینه می شود.

این مولفه ها برای ما غریبه نیست; اخم انقلابی یا مثلاً جایی که لباس های خودش و دوست دخترش را به سبک و سیاق آن روزها افراط در بد لباسی تصویر می کند (زمانی که هر چیز زمختی تحسین می شد و هرچیزی که بویی از ظرافت و زیبایی در خود داشت بد و زشت تلقی می شد), یا مثلاً جایی که لودویک حتی از درددل کردن با بهترین دوستش (یاروسلاو) دچار ترس می شود که مبادا این سخنان , خصوصی نماند, ترسی که نسبت به تمام دوستان و حتی اعضای خانواده در اثر پاکسازی ها و شرایط انقلابی به وجود آمده است, یا مثلاً جایی که از دولتی شدن زاد و ولد و تدفین و تعمید و ازدواج سوسیالیستی سخن به میان می آید.

کوستکا سالهای ابتدایی انقلاب را این گونه یادآوری می کند:

سالهایی را به یاد می آورم که مردم اینجا فکر می کردند تنها چند قدم با بهشت فاصله دارند. چقدر مغرور بودند که آن بهشت از آن خودشان است و برای رسیدن به آن نیازی به یاری خداوند ندارند, و آن بهشت ناگهان جلوی چشمهایشان ناپدید شد.

البته بهشت هایی که قرار بود به یاری خداوند بر روی زمین ساخته شود نیز سرنوشتی بهتر از این نیافت , اگر نگوییم بیراهه ای خوفناک تر بود. منظورم طبیعتاً قرون وسطی و نهایتاً همین طالبان است!

فراموشی

در قسمت بالا به پوشالی بودن بهشت آینده اشاره شد, کوندرا خود در مقدمه کتاب می گوید علیرغم از دست رفتن آن , بشر همچنان در رویای بهشت گذشته است و در این راستا به آیین سواری شاهان اشاره می کند که معنا و مفهوم آن سالهاست که از یادها رفته است. شاید در زمانی دور برخی مردم در خصوص آن حرف های مهمی داشته اند, اما اگر همان ها زنده می شدند هم نمی توانستند آن حرف ها را به نسل حاضر انتقال دهند چون نه مردم حوصله شنیدن را دارند و نه پیامهای قدیم و جدید با هم سنخیتی دارد.

جریان دیروز به وسیله امروز در محاق فرو می رود , و نیرومندترین رشته ای که ما را به زندگی پیوند می دهد و همواره , رفته رفته به دست فراموشی از میان می رود , غم دورماندگی (نوستالژی) است. غم دورماندگی دریغ آمیز و کلبی مسلکی عاری از دریغ , دو کفه ترازویی هستند که تعادل رمان را حفظ می کنند.

لودویک می خواهد از زمانک به سبب بیعدالتی ای که در حقش شده انتقام بگیرد, اما پس از گذشت این سال ها نه او لودویک سابق است و نه زمانک. زمانک چنان تغییر کرده است که انتقام گیری بی معنا شده است و اتفاقات 15 سال قبل هم قابل بازگشت نیست. این موضوع برای همه صادق است اما :

اکثر مردم از روی میل خودشان را با اعتقادی دروغین و دوجانبه گول می زنند; آنها به حافظه ابدی (آدمها , اشیا , اعمال , مردم) و به اصلاح (اعمال , اشتباه ها , گناه ها , بیعدالتیها ) اعتقاد دارند. هر دو دروغ است. حقیقت در جهت مخالف قرار دارد: همه چیز فراموش خواهد شد و هیچ چیز اصلاح نخواهد شد. نسیان بر انواع اصلاحها (هم انتقامجویی و هم بخشش) غلبه خواهد کرد.

و

حالا تاریخ جز رشته نازک به یاد مانده ها نیست که روی اقیانوس آنچه فراموش شده , کشیده شده است.

***

در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند غیر از این کتاب , سه کتاب دیگر از میلان کوندرا حضور دارد : بی خبری , بار هستی , کتاب خنده و فراموشی.

رمان شوخی توسط خانم فروغ پوریاوری ترجمه و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان آن را به چاپ رسانده است. (مشخصات کتاب من: چاپ هشتم 1383 با تیراژ 2000 نسخه در 411 صفحه و به قیمت 4000 تومان)

پ ن 1: ناشر در ابتدای کتاب در سخنی با خواننده: امید داریم شما نیز پس از خواندن کتاب انگیزه ما را برای چاپ شوخی, هرچند با دستبردی اندک تایید نمایید. خواستم بگم درک می کنم, همین.

پ ن 2: نمره کتاب 4.2 از 5 است (در گودریدز 4 و در آمازون 4.6)

پ ن 3: لینک قسمت اول اینجا

نظرات (17)
اون دستبردی اندک خودش یه دنیا معنی داره
سلام
حال و احوال؟
پاسخ:
سلام
ممنون ... نفسی می آید
بله دنیایی معنا دارد به خصوص کلمه انتخاب شده دستبرد
کاملا من هم درک می کنم
بعضی چیزهارو نمیشه توصیف کرد
مثل مثلا اینکه ملت ما الان چقدر می تونه با شوخی همذات پنداری کنه!
واقعا قابل توصیف نیست...

راستی تو درست میگی
همیشه هلناها مقصرند
شاید من به جای کودک درون یک هلنای درون دارم که همونطور که گفتی واقعیت رو اونجور که خودش می خواد می بینه برای همین اینقدر دلم براش می سوزه
پاسخ:
سلام
البته نفرتی که لودویک دارد و دست به آن کار می زند ... در خود کتاب جوابش را می گیرد...افتادن در دام یک شوخی دیگر و...
هلنا ها هم به سهم خود البته... سهم دیگران در جای خود محفوظ است...
سلام
با این مکتب و انگش تو همین سی سال پیش چه اهداف استراتژیکی که انجام نشد و چه زندگی هایی که نابود نشد...
من از کوندرا فقط همین یکی رو خوندم...
مرسی
پاسخ:
سلام
متوجه کلمه انگش نشدم!؟
این شباهت ها آدم را به فکر وا می دارد... تصادفی و اتفاقی نیست
اه اون که اسم نداره من بودم. حواسو می بینی...
پاسخ:
سلام
سلام / یک و دوش را با هم خواندم و مثل همیشه لذت بردم.
"والس خداحافطی" کوندرا هم خواندنی ست.
میله و میلان حماسه می آفرینند خلاصه.
دستتان درد نکند.
پاسخ:
سلام
ممنون
میله و میلان
سلام.
فراموشی، نوستالژی و کلبی‌سلکی مثلث غریبیه. تو هر کدومش کلی درد وجود داره. جالبه که معنای تحت‌اللفظی نوستالژی می‌شه "درد گذشته".
پاسخ:
سلام

درد زیاد است برادر ... تازه اندوه لبنان هم هست که مارا کشت
سلام.
مثلا به بعضی ها انگ توده ای بودن زدند و نونشان را آجر کردند و باعث شدند که یا از ایران برند, یا زندان بکشند, یا مدرک و منصب و اینا رو ول کنند و بشن بقال سر کوچه... حالا بخاطر چی. بخاطر اینکه مثلا نشریاتشون رو فقط عضو بوده... منظورم پاک سازیه تو اون زمونا...
پاسخ:
سلام
آهان
حالا افتاد
سلام بر میله بدون پرچم
این تیکه هایی از کتاب نظیر آنچه در آخر در مورد غلبه نسیان بر بخشش و انتقام ذکر کردی منو واله این کتاب کرد. موافقم با نویسنده به شدت.
یه چیز عجیبی توی این کتاب بود. شاید نوعی جسارت و منطق. جسارت تقابل با عرف عام. اینکه کتاب در چه دورانی نوشته شده خیلی مهمه. باید در نظر داشت نویسنده زمانی منتقد تفکرات کمونیستی و سوسیالیستی بوده که هنوز گند ماجرا کاملاْ در نیومده بود و الی آخر. چه جسارت حیرت آوری!
و عجیب این دل بریدن از صدر تا ذیل زمان التیام بخش و خوشگواره .
پاسخ:
سلام بر نیکادل گرامی
درسته ... واقعاً زمانی که این داستان نوشته شده خیلی مهمه یعنی سال 1965 ... و جالب اینه که بدون سانسور هم چاپ می شود هرچند بعد از اشغال چک توسط ارتش سرخ ممنوع می شود و اینا...
یعنی می خوام بگم روشون رو سفید کردیم ما
داستانها و حرفهاش چقدر به هم شبیه اند. من کتاب بار هستی رو خوندم. اما اینا را که نوشتی انگار داشتم اون کتاب رو می خوندم.
پاسخ:
سلام
جالب بود نظرت... سال یعد یه دونه دیگه می تستم! ببینم چطوره...
"وقتی خنده ها هم کنترل میشن " شانس داشتن وابسته ای از طالبان کم بختی نیست ! خدا به دور !

سالی که محرم و نوروز همپوشانی داشتند با گفتن تبریک سال نو گرفتار برق نگاه شان شدیم و هر آن انتظار سوسک شدنمان را داشتیم ... بعد در شب عاشورا بعد از جر دادن تارهای صوتی شان در مراسم حسین کُشون در مسیر خانه چنان قهقه ای سر میدادند که انگاری عروسی عمه جان است . جواب علامت تعجب ما هم این بود : این شادی نیست ! بلکه بهجت روحی ناشی از گناه سوزی در مراسم چند دقیقه پیش است . نشاط روحانی !

ای نشاط و بهجت تون تو حلقم ... خفه کردین ما رو ... بی ... بیییییییییب
امان از طالبان اینا ... سلام بر حسین
پاسخ:
سلام خاخور جان
واقعاً خدا به دور... اما خوب هست دیگه چه کار میشه کرد...
...
بهجت روحی ناشی از عزاداری
میگم چرا همه ایرانیا دچار این بهجت هستند نگو ریشه اش اینجاست
بیش باد و کم مباد
پاسپورت و آدرس و اینها که جامونده بود ... بالاخره سلام عرض کرده بودم ؟
ضرر که نداره سلامتی رو تضمین میکنه انشالااا ...سلام و سپاس از زحمت تون ... بهره تان افزون باد.
پاسخ:
سلام

مگه میشه اشتباه کرد و شما رو نشناخت!!؟
راحت باش
ممنون
قبل از مرگم حتما میخونمش.
بسیار زیبا کتاب ها را معرفی می کنید.
پاسخ:
سلام
خیلی سال زنده باشید دوست عزیز...
اما باید جنبید چون وقت زیادی نداریم و کتاب هم زیاد...
ممنون
جنبیدم.
دیروز همینکه از محل کار خارج شدم به نزدیکترین شهر کتاب رفتم و خریدمش.دیشب هم شروع کردم خوندنش رو.
با اجازه شما رو لینک کردم
پاسخ:
سلام
این هم یک همراه خوب دیگر

ممنون
من هم قبلاً به همچنین
توی این بخش از وبلاگ دنبال "بار هستی" می گشتم که یافت نشد متاسفانه! می خواستم ببینم ذهن فعال شما راجع بهش چه نظری داره. من به شخصه از شوخی خیلی بیشتر پسندیدمش.

اگه نخوندید حتما پیشنهاد می کنم بخونید. یه نیمچه معرفی هم توی وبلاگ کردم
پاسخ:
سلام
از کوندرا در کتابخانه من به غیر از شوخی فقط بی خبری موجود است که آن را چند سال قبل خوانده ام و چندان نپسندیدم...
حتمن در طرح گسترش کتابخانه "بار هستی" را لحاظ خواهم کرد
ممنون از حسن نظرتان
حتمن خواهم آمد
پس از گذشت سالها از خواندن این کتاب برای شما ،چون ب تازگی این کتاب را خوانده ام و هر چه میخوانم رو در صفحه شما بررسی و پیگیری میکنم به سراغتان امده ام .
نویسنده مورد علاقه من کوندراست...شخصیت پردازی بزرگ که افکار و درون شخصیتهارو نمایان میکند در این کتاب ب موضوع کمونیست پرداخته ک با خواندن کامنتها متوجه شدم ک زمان نوشتن این کتاب و داشتن چنین افکاری چقد میتونسته باارزش باشه
هلنا فردی بیمار است ،ب دلیل تجاوز جنسی با مشکل روانی مواجهه است ،که ب زیبایی شخصیت پردازی،شده است
یاروسلاو نماینده سنت است ک همراه با داستان او موسیقی و سنت سواری شاهان ب ما معرفی میشود
و تقابل او و نسل جدید ک فرزندش است هم نکته جالبی در داستان است
اون بردار کشیش مسلک هم نقش جالبی در داستان دارد و قسمتهایی ک لودویک در مورد رابطه خود و هلنا و او می اندیشد و نتیجه میگیرد برای من نقطه عطف داستان است
و همه این داستانها و شخصیتها در یک کل واحد ب هم میپیوندد ک فقط توانایی کوندرا ممد این کار را دارد

از خواندنش بسیار لذت بردم و از نوشته شما مثل همیشه لذت و بهره بردم
پاسخ:
سلام دوست من
چه عالی
و چه خوش‌شانسم من که چنین دوستانی دارم که مدام داستانها را برایم یادآوری می‌کنند. بسیار ممنونم
خوشحالم که از کتاب لذت بردید. واقعاً یکی از کارهای خوبی بود که در زمینه نشان دادن یک جامعه کمونیستی توفیق خوبی داشته است هرچند هدف اصلی نویسنده نوشتن در مورد چنین فضایی نبوده باشد!
هلنا رو با لوسی اشتباه گرفتم
پاسخ:
بله متوجه شدم. طفلک لوسی و طفلک هلنا و طفلک همه مردمی که در چنین فضایی زندگی می‌کنند.
از هر چ تفکر ک میپندارد منجی بشریست
و باید ب زور ازادی و عدالت و دیگر موهبات را برای جامعه ب ارمغان اورد بیزارم.

سرانجام بازگو کیستی
ای قدرتی ک ب خدمتش کمر بسته ام
قدرتی ک همواره خواهان شر است
اماهمیشه عمل خیر میکند .

اگر انسانها از تظاهر ب خوبی دست میکشیدن
همچی بهتر بود
پاسخ:
فعلاً که جایی هستیم که باید این موهبات را هر هشت ساعت یک بار بعد از میل کردن غذا از طریق تزریق در عضلات اندام تحتانی دریافت کنیم و لذت ببریم... دیگه ترسمان از آمپول ریخته است
این جملات فاوست مرا به یاد مرشد و مارگریتا انداخت...

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل