X
تبلیغات
رایتل

سفر به انتهای شب(۳) لویی فردینان سلین

یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1389

 

قسمت سوم

...آدمها به خاطرات کثافت خودشان و به همه ی فلاکت شان می چسبند و نمی شود بیرونشان کشید. روحشان با همه ی این ها سر گرم می شود. با گه مالی آینده در اعماق خودشان از بی عدالتی حال انتقام می گیرند. ته وجودشان درستکار و بی جربزه اند...

"سفر به انتهای ‏شب، بهترین کتابی است که در ۲هزار سال اخیر نوشته شده است" چارلز بوکوفسکی (جگرتان حال اومد؟!. میله بدون پرچم!)

کشیش‌ مدت‌هاست که دیگر به خدایش فکر نمی‌کند، در حالی که خادم کلیسا هنوز بر سر ایمان‌اش ایستاده! ... آن‌هم به سختی فولاد جداً آدم حالش به هم می‌خورد.

***

تمدن , علم و مدرنیسم:

طبیعی است وقتی سلین چنین بیرحمانه آدمیزاد را هجو می کند , محصولات این آدم از تیغ تیز نثر او بی نصیب نمی ماند حتا اگر بعضی از آنها را گریزناپذیر بداند. بارزترین قسمت از نظر من جایی است که گذر فردینان در آمریکا به کارخانه فورد می افتد (فوردیسم به عنوان نماد و سمبلی از مدرنیسم) وقتی برای کار مراجعه می کند و باصطلاح رزومه ای از تحصیلاتش و...ارائه می کند چنین جوابی می شنود:

اینجا درس هایت به هیچ درد نمی خورد, پسر جان! اینجا نیامده ای فکر کنی, آمده ای همان کاری را که یادت می دهند, انجام بدهی... ما در کارخانه هامان به روشنفکر احتیاج نداریم. به بوزینه احتیاج داریم... بگذار نصیحتی به ات بکنم . هرگز از فهم و شعورت حرفی نزن! ما جای تو فکر خواهیم کرد...

کسانی که در کارخانجات کار کرده اند می دانند سلین چه می گوید! البته اکنون سالهاست که با به سر عقل آمدن سرمایه داری (پست فوردیسم ,تولید ناب ,تولید منعطف و...) روش های تولید قدیم از بین رفته است و روابط کاری ظاهراً تغییر یافته است اما اینجا که هنوز در بر همان پاشنه می چرخد و ما فقط در حال قرقره کردن اصطلاحات و لقلقه کردن هستیم... زیادی به جاده خاکی نزنیم بی خیال!

این از مهندسین!. فردینان (همانند خود سلین) به امر پزشکی مشغول می شود. پزشکی هم کار چرندی است. وقتی که در خدمت اغنیا هستی می شوی نوکرشان، وسط فقرا هم که هستی مثل این است که دزد باشی.(اگر بخواهی دستمزد بگیری دزد می شوی اگر نگیری چیزی بارت نیست!!) اما اوج پرداختن به پزشکی! در فصل 24 است , جایی که فردینان بیماری مبتلا به تب تیفوئیدی دارد و از درمان عاجز مانده و جهت یافتن راهی جدید به انستیتویی تحقیقاتی مراجعه می کند:

بعضی از نویسندگان آلمانی یک روز اعلام کردند که باکتری "ابرتی ین" زنده را در ترشحات مهبلی دخترک هجده ماهه ای کشف کرده اند. در پهنه حقیقت غلغله ای به پا شد. پاراپین, با خوشحالی تمام در اسرع وقت از طرف انستیتوی ملی تحقیق جواب داد و از این دلقک های آلمانی جلو زد و اعلام کرد که همین باکتری را , در خالص ترین شکلش در منی پیرمرد علیل هفتاد و دو ساله ای کشت داده است. حالا که یک شبه شهرت عالمگیر پیدا کرده بود, تا آخر عمرش کاری نداشت جز اینکه توی مجله های جورواجور تخصصی چند ستون را سیاه کند تا همیشه گل سرسبد دنیای علم باقی بماند. این کار را هم از آن روز فرخنده به بعد با راحتی تمام انجام داد. 

دوستداران جدی علم حالا دیگر به اش اعتماد داشتند و برایش اعتبار قائل بودند. و خود همین امر معنایش این است که هرکسی که جداً علاقمند به علم بوده هرگز برای خواندنشان به خودش زحمت نمی داده... اگر این دوستداران می خواستند راه انتقاد را در پیش بگیرند, دیگر پیشرفتی در علم طب حاصل نمی شد. یک سال تمام صرف خواندن یک صفحه می کردند.

فردینان در بخشی از سفر خود به انتهای شب , به مستعمرات می رسد و برداشت هایش از نظام تمدنی آنجا و مقایسه ای که با اروپا می کند جالب توجه است:

سیاه پوست ها کم و بیش فقط به زور چماق کار می کنند، لااقل آنها هنوز عزت نفس شان دست نخورده، در حالیکه سفیدپوست ها که نظام و تمدن شان، طبیعت شان را به غلتک انداخته، خود به خود به کار می افتند... چماق بالاخره صاحبش را خسته می کند، در حالیکه آرزوی قدرت و ثروت، یعنی چیزی که وجود سفیدپوست تا خرخره از آن لبریز است، نه زحمتی دارد و نه خرجی اصلا و ابدا. بهتر است دیگر از فراعنه مصر و خان های تاتار پیش ما قمپز در نکنند! این آماتورهای باستانی در هنر والای به کار واداشتن جانور دوپا، ناشی های ناواردی بودند که فقط ادعاشان گوش فلک را کر می کرد. این بدوی ها بلد نبودند برده شان را «آقا» صدا بزنند، گاهی هم او را پای صندوق رای بکشند، براش روزنامه بخرند، یا، در درجه ی اول راهی میدان جنگ کنند تا آتش شور و حرارتش بخوابد.

یا در جای دیگر :

خلاصه کلام, در توپو , هرچند که جای کوچکی بود, اما برای دو جور نظام تمدن جا داشت, نظام ستوان گراپا که شبیه نظام رومی ها بود , زیردست ها را به تازیانه می بست تا ازشان خراج بگیرد و بنا به گفته آلسید قسمتی از آن را برای خودش نگه دارد, و بعد نظام خود آلسید که پیچیده تر بود و در آن نشانه هایی از مرحله ثانوی تمدن دیده می شد, تبدیل برده به مشتری, رویهمرفته معجونی از چماق و پول , بسیار امروزی تر, و ریاکارانه تر. خلاصه ,همان نظام خودمان.

***

پ ن 1 : فکر نکنم توانسته باشم که حق مطلب را در مورد این کتاب با نوشته ای ادا کرده باشم. کتاب سترگی بود و جالب آن که سلین این کتاب را در سال 1932 و در سن 38 سالگی به زیر چاپ فرستاده است.

پ ن 2: تشکر می کنم از محمدرضا به خاطر امانت دادن این کتاب. ممنون. کجایی؟

پ ن 3: مطلب بعدی "در غرب خبری نیست" اثر اریش ماریا رمارک است.

پ ن 4: خرمگس امشب به پایان می رسد و از فردا آئورا اثر فوئنتس را شروع می کنم.

پ ن 5: کتاب بعدی را از بین گزینه های زیر انتخاب کنید:

الف) آبروی از دست رفته کاترینا بلوم   هاینریش بُل

ب) جاز   تونی موریسون

ج) عشق در سال های وبا  گابریل گارسیا مارکز 

د) مرشد و مارگریتا  میخائیل بولگاکف

ه) رهنمودهایی برای نزول دوزخ   دوریس لسینگ

پ ن 6: لینک قسمت اول اینجا و لینک قسمت دوم اینجا

پ ن 7: نمره کتاب 5 از 5 می‌باشد.

سفر به انتهای شب (۲) لویی فردینان سلین

پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389

 

قسمت دوم

به خودم گفتم: «بعد از این که تو را به این صورت به تاریکی انداختند، بالاخره به جایی خواهی رسید.» خودم را دلداری می‌دادم و برای این که بتوانم به راهم ادامه بدهم مدام به خودم می‌گفتم: «فکرش را نکن، فردینان، وقتی که همة درها به رویت بسته شد، حتماً بامبولی را که همه‌ی این اراذل را می‌ترساند و لابد جایی در انتهای شب مخفی شده پیدا می‌کنی. شاید به همین دلیل باشد که خودشان به آخر شب نمی‌روند!»

جنگ :

در مذمت جنگ داستان ها و نوشته ها و فیلم ها و محصولات فرهنگی بسیاری خلق شده است و آدمیان با گوشت و پوست و استخوان و اعصاب خود تبعات جنگ را حس می کنند اما کینه توزی انسانها و حماقتهای ناشی از عقایدشان آتش جنگ های بسیاری را روشن کرده و تداوم بخشیده است. جنگ به مثابه آتش البته برای همه تبعات یکسانی ندارد; برخی داخل این آتش می سوزند و جزغاله می شوند و برخی دیگر از شعله های این آتش گرم می شوند و این گرم شدن ها راز آغاز و تداوم جنگ هاست.

عموم جنگ ها بین کسانی در جریان است (نقاط درگیری یا خطوط مقدم) که هیچ شناختی نسبت به یکدیگر ندارند و یا هیچ برخوردی پیش از این با یکدیگر نداشته اند اما این جنگ را برای و به تحریک کسانی انجام می دهند که همدیگر را می شناسند و احیاناً برخوردی هم داشته اند. فردینان در همین ابتدای ورود به جبهه به خاطرات کودکی خود اشاره می کند که با کودکان آلمانی بازی می کرده است اما حالا از فاصله بسیار دور و بدون اینکه همدیگر را ببینند , با تیر مورد هدف قرار می دهند.

بدین ترتیب نوعی تقسیم کار اجتماعی در زمینه جنگ شکل می گیرد :طبقات فرودست در خط مقدم کشته می شوند و باقی در پشت جبهه تشویق می کنند و گرم می شوند! فردینان در ابتدای داستان وقتی با دوست خود در کافه مشغول صحبت است این موضوع را با استعاره کردن کشور به یک کشتی بزرگ که همه افراد ملت به نوبت در آن باید پارو بزنند چنین می گوید:

... پایین کشتی هن و هن می‌زنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند می‌دهیم، و همین. آن‌وقت آن بالا، روی عرشه، توی هوای آزاد، ارباب‌ها وایساده‌اند، با زن‌های ترگل ورگل و عطرزده روی زانوهاشان و کک‌شان هم نمی‌گزد. به عرشه احضارمان می‌کنند. کلاه‌های سیلندر را روی سرشان می‌گذارند و بعد سرمان عربده می‌کشند و می‌گویند: «پفیوزها، جنگ است! باید به این بوگندوها که در «کشور شمارۀ 2» سوارند حمله کنیم و دمار از روزگارشان درآوریم! زودتر! جنب بخورید! هرچه که لازم است روی عرشه داریم! همه یک‌صدا! صداتان دربیاید: زنده‌باد کشور شمارۀ 1. بگذارید از آن دور دورها صداتان را بشنوند. کسی که بلندتر از همه فریاد بزند، نشان افتخار و خروس قندی و قاقالی‌لی نصیب‌اش خواهد شد! بی همه چیزها!...

جالب و طنزآمیز است که بلافاصله پس از این صحبت با دیدن رژه یک دسته نظامی در خیابان مقابل کافه تصمیم می گیرد وارد ارتش شود تا ببیند نظرش درست است یا نه! تجربه ای خطرناک که بارها او را از این تصمیم نادم و پشیمان می بینیم. اما از این تجربه پندهای شنیدنی و نابی در می آید:

وقتی بزرگان این عالم عاشق چشم و ابروتان شدند، معنی اش این است که می خواهند گوشت تان را در جنگ شان کباب کنند.

برای آدمهای بیچاره دو راه خوب برای مردن هست، یا در اثر بی اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح، یا در زمان شوق آدمکشی همین همنوعان در زمان جنگ. اگر دیگران به فکرت افتادند ، بدان که بلافاصله فقط و فقط به فکر شکنجه ات افتاده اند. به هیچ درد این نامردها نمی خوری ، مگر وقتی که غرق خون باشی!

اما برخی افکار و عقاید همیشه نقش بنزین را برای آتش جنگ بازی می کنند. در برخی نقاط عقاید ملی و میهن پرستانه و در جاهای دیگر عقاید مذهبی و در بیشتر نقاط هر دو...و این عقاید همیشه به کار تحریک عامه مردم می آید دیالوگی در این رابطه بین فردینان و دکتر معالجش صورت می پذیرد که قابل توجه است:

]دکتر[ : بله! سربازهای دلیر ما از همان تجربه های اول در جبهه, به خودی خود همه مفاهیم نادرست و جنبی مخخصوصاً احساس کف نفس خود را دور می ریزند. به حکم غریزه و بدون ذره ای تردید می روند و با علت وجودی واقعی ما, میهن ما, در می آمیزند. برای دریافت این حقیقت , هشیاری نه تنها زائد بلکه دست و پا گیر است! مثل همه حقیقت های اساسی, حقیقت میهن به دل مربوط می شود, مردم عامی در این راه اشتباه نمی کنند! اما درست همین جاست که فرزانه های مرد رند به بیراهه می روند... ]فردینان[ : چه کلمات زیبایی استاد! زیبا! به زیبایی کلمات حکمای باستان!

بله این گونه است که عوام با هندوانه های زیر بغل به مسلخ می روند و بازماندگانشان در پشت جبهه (نظیر مادر فردینان) که تا گلو در مشکلات زمان جنگ غرقند , جنگ را نتیجه گناهان خود دانسته و معتقدند با تحمل مصایب جنگ پاک شده و طاهر به آن دنیا می روند! یا برخی دیگر (نظیر دوست دختر آمریکایی فردینان , لولا که اتفاقاً چند عبارت فرانسوی بیشتر بلد نیست , مرگ بر...! به پیش...!) تحت تاثیر شعارهای سطحی جنگ را برای نجات وطن از خطر لازم می بیند و کسانی که می خواهند از زیر آن شانه خالی کنند را دیوانه و بی جربزه می نامد.البته فردینان در مقابل لولا استدلال جالبی می آورد:

پس زنده باد دیوانه ها و بی جربزه ها ! یا در واقع،کاش فقط دیوانه ها و بی جربزه ها زنده بمانند! لولا ! آیا اسم یکی از سرباز هایی که طی جنگ صد ساله کشته شدند،یادت هست؟ هرگز سعی کردی یکی از این اسم ها را پیدا کنی؟...نکردی،،مگر نه؟...هرگز سعی نکردی. آن ها همانقدر برایت ناشناس و گمنام و بی اهمیتند که کوچکترین اتم این روکاغذی روبرویت،از لقمه صبحانه ات بی اهمیت ترند...پس خودت ببین که برای هیچ و پوچ مرده اند... و در ادامه یادآور می شود با همه اهمیتی که این جنگ در حال حاضر برای شما دارد در هزار سال دیگر به کلی از حافظه ها پاک می شود و شاید تنها چند محقق تاریخ کلیاتی از جنگ را مد نظر قرار دهند.

در جنگ پستی و رذالت برخی انسانها رو می آید که نمونه های جالبی را سلین به نثر در می آورد و گاهی کشته شدن این آدم ها را از فواید جنگ به حساب می آورد! به نظر می رسد دید آکنده از بدبینی و اندکی تنفر فردینان به دنیا و مافیها ریشه در زشتی های جنگ دارد. اما انسان ها نیز از طنز تیز سلین در امان نمی مانند:

وقتی گلوله ای به به شکم شان فرو می رود, باز هم صندل های کهنه روی جاده را جمع می کنند, «هنوز هم می شود از آن استفاده کرد.» درست مثل گوسفندی که در علفزار به پهلو افتاده و در حال مردن باشد, ولی باز هم بچرد.

از تبعات گریزناپذیر جنگ یا شرایط جنگی در جامعه که شاید کمتر بدان پرداخته شده باشد عاری شدن جامعه از حقیقت و رواج دروغ است که سلین در بخش هایی استادانه آن را بیان می کند:

...در روزنامه ها, در دیوارکوب ها, پیاده و سواره, با افسارگسیختگی تمام , ورای هرگونه تصوری , ورای مسخرگی و پوچی دروغ می گفتند. همه در این دروغ شرکت داشتند. همه سعی می کردنددروغی شاخدارتر از دیگران بگویند. چیزی نگذشت که در سرتاسر شهر اثری از حقیقت نماند.

در سال 1914, همه از تتمه حقیقتی که باقی بود,  خجالت می کشیدند. هرچیزی که به آن دست می زدی قلابی بود...هرچیزی که خوانده می شد, بلعیده می شد, مکیده می شد, ستوده می شد, اعلام میشد, رد می شد یا پذیرفته می شد, همه و همه یک مشت شبح نفرت آور بود, همه ساختگی بودند. مرض دروغ گفتن و باور کردن عین جرب واگیر دارد... اشک آدم در می آید.

***

پ ن 1: فکر کنم سفر به انتهای شب قسمت سومی خواهد داشت!

پ ن 2: در غرب خبری نیست را تمام کردم و مطابق برنامه خرمگس را شروع کردم.

پ ن 3: این کتاب که در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند قرار گرفته است توسط مرحوم فرهاد غبرایی ترجمه و انتشارات جامی آن را منتشر نموده است. آخرین چاپ آن مربوط به سال 1385 می باشد و در حال حاضر موجود نمی باشد! 

پ ن 4: برای کسانی که می خواهند با نثر سلین در سفر به انتهای شب و قوت ترجمه آن بیشتر آشنا شوند فصل دوم اینجا و فصل اول اینجا موجود است.

پ ن 5: لینک قسمت اول مطلب اینجا و لینک قسمت سوم اینجا

پ ن 6: نمره کتاب 5 از 5 می باشد.


داستان کوتاه یا سناریویی در باب ...!

یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389

هروقت می خواستیم با یکی از دوستان مجرد شوخی کنیم می گفتیم: فلانی می دونید چطوری دوست داره زن بگیره؟(حالا همسر , دوست و... فرقی نداره) بقیه می گفتند چطوری؟ بعد یک سناریویی تعریف می کردیم تا حدی خنده دار!

زنگ خانه به صدا در می آید و "همکار مجرد ما" با عصبانیت و بی حوصلگی ناشی از تنبلی مفرط بلند می شود و از آیفون می پرسد کیه؟ (طرف مقابل بسته به نیازهای مختلف فرد صاحبخانه در سناریوها متفاوت بود مثلاً زمانی که ماشینش خراب بود طرف سایپا یدکی می شد, موقعی که آنتن ماهواره اش نیاز به تنظیم داشت طرف نصاب آنتن می شد و الی آخر حالا فرض کنید همان سایپا یدکی است که آمده است دم در!)

سایپا یدکی: قربان با خبر شدیم! که ماشینتان ایرادی پیدا کرده با یک سری تعمیرکار آمدیم اگر اجازه بدهید تعمیرش کنیم. اجازه می فرمایید؟

همکار ما: هووم... الان؟... باشه ...ماشین توی پارکینگه یکی از بچه ها رو بفرستید بالا کلید ماشین رو بگیره.

سایپا یدکی: خیلی ممنون مهندس! خدمت می رسیم.

بعد سایپا یدکی بالا می آید و سوییچ را تحویل می گیرد در حالیکه همکار ما روی مبل راحتی لمیده است. سوییچ را از همکار ما می گیرد و به یکی از تعمیرکاران می دهد و دستورات لازمه جهت تعمیر خودرو را صادر می نماید. بعد نگاهی به آپارتمان به هم ریخته می اندازد و ...

سایپا یدکی: مهندس! اگر اجازه بدهید آپارتمانتان را مرتب نمایم.

همکار ما (در حالیکه سرش را هم تکان نمی دهد): هووم... (و انگشتش را به نشانه تایید حرکت می دهد)

سایپا یدکی مذکور! شروع به مرتب نمودن خانه می کند و به آشپزخانه که سرشار از ظرف نشسته و ... است می رسد و آن ها را هم می شوید. سپس دوباره به هال باز می گردد .

سایپا یدکی: قربان چی میل دارید برایتان درست کنم؟ چای, قهوه, نسکافه یا چیز دیگه؟

همکار ما: (با حالتی آکنده از دلخوری و بی حوصلگی) قهوه

سایپا یدکی قهوه را آماده می کند و می آورد. ضمن خوردن قهوه...

سایپا یدکی: مهندس! من متوجه شدم که شما مجرد هستید! اگر تمایل به ازدواج یا داشتن دوست دختر دارید یک سری موارد هست که من خدمتتان معرفی کنم.

همکار ما چشمانش را به نشانه موافقت باز و بسته می کند و سایپا یدکی از کیفش یک آلبوم بیرون می آورد و در حالت نیمه ایستاده در کنار همکار ما قرار می گیرد و درحالیکه آلبوم را ورق می زند حرف می زند.

سایپا یدکی: مهندس جان این عکس که ملاحظه می فرمایید دخترخانمی 27 ساله هستند از کارشناسان شرکت ما, دریافتی ایشان بالای یک و نیم میلیون تومان است و به صورت حرفه ای هم به ورزش والیبال می پردازند. این هم گواهی های پزشکی مختلف مبنی بر سلامت روانی و جسمی ایشان هست. ملاحظه بفرمایید.

همکار ما ابروانش را به نشانه عدم موافقت بالا می اندازند! و سایپا یدکی ادامه می دهد و موارد را یکی پس از دیگری ارائه می دهد تا...(برای کوتاهی مطلب خیلی از موارد درز گرفته شد)

سایپا یدکی: ایرادی ندارد مهندس خودتان را ناراحت نکنید به هر حال سلایق متفاوت است. این مورد اکازیون است! ایشان بالقوه ملکه زیبایی سال گذشته هستند. به پنج زبان زنده دنیا مسلط هستند, قهرمان ژیمناستیک و شنای موزون کشور و هفت گانه آسیا هستند, شش دانگ صدا دارند, مسلط به تکنیک های حرکات موزون وطنی و غیر وطنی هستند حتا ایشان توانایی حرکات موزون با صدای قطره آبی که از شیر آب منزلتان می چکد را نیز دارا هستند.(چشمان همکار در حال گرد شدن است و همین موضوع سایپا یدکی را ترغیب به ارائه توضیحات بیشتر می کند) همینطور که ملاحظه می فرمایید به نظر می رسد که در هنگام خلقت ایشان حضرت باریتعالی خودشان بر کار دستگاه تراش CNC پنج محوره نظارت داشته اند و...ضمناً ایشان کل لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند را به سه زبان خوانده اند!!

نشانه هایی از رضایت بر لبان همکار ما نقش می بندد و چشمانش را به نشانه تایید دو بار باز و بسته می نماید. سایپا یدکی خوشحال می شود و با شعف ادامه می دهد...

سایپا یدکی: مهندس جان برای امر ازدواج اقدام کنم یا ... (با نگاهی به صورت همکار ما متوجه موضوع می شود!) بله پس همان دوستی ساده! کفایت می کند. خوب پس من به ایشان اطلاع می دهم که کادویی بخرد و با شما تماس بگیرد.

در این هنگام تعمیرکار سوییچ خودرو را می آورد و بعد از تحویل سوییچ سایپا یدکی و همکاران تشکر کنان خارج می شوند در حالیکه همکار ما کماکان بر روی مبل راحتی لمیده است و البته ته لبخند رضایتی نیز بر چهره دارد.

***

حالا این سناریو چه ارتباطی با شرایط روز دارد؟ توضیح اضافه ای شاید باشد اما برخی هموطنان ما همانند این همکار ما طالب رفاه اقتصادی, آرامش, آسایش, آزادی سیاسی اجتماعی, دموکراسی و ... هستند اما توقع دارند که سایپا یدکیی از راه برسد و همه چیز را ردیف کند در حالیکه نیاز نباشد ایشان هیچ تکانی(مسلماً ابتدا فکری) به خودشان بدهند و زیر بار هیچ مسئولیتی هم نروند!

بعید می دانم که دیگر کسی باور داشته باشد که سایپا یدکیی از داخل یا خارج سوار بر اسب سفید بیاید تا سفره را بیاندازد , نان را قسمت کند و پپسی را قسمت کند و آلبوم ارائه کند و از این قبیل امور ... به قول پسرخاله جانمان سایپا یدکی در گور خفته است.

به امید آنکه روزی هر کس یک سایپا یدکی باشد.

پ ن 1: مطلب مربوط به سفر به انتهای شب (پست قبل) اگر شهید شد , شد! اشکالی ندارد. به نظرم رسید این مطلب را باید بنویسم تا حداقل تذکری باشد به خودم.

***
برچسب‌ها: تغییر، انتظار، ایرانیان

سفر به انتهای شب(۱) لویی فردینان سلین

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1389

 

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی

که سودها بری ار این سفر توانی کرد

قسمت اول

در مرگ قسطی سرگذشت کودکی و نوجوانی فردینان را خواندیم که به نوعی برگرفته از خاطرات خود نویسنده است. در آنجا دیدیم که در انتهای راه تصمیم می گیرد وارد ارتش شود. در سفر به انتهای شب که البته هیچ ارتباطی از نظر داستانی (هرچند هر دو برگرفته از خاطرات نویسنده هستند) با مرگ قسطی ندارد , ما با فردینان جوان روبرو هستیم که در حال تحصیل طب است و روزی با همکلاسی خود در کافه ای نشسته و مشغول صحبت که دسته ای نظامی از جلوی کافه عبور می کند و ناگهان تصمیم می گیرد وارد نظام شود! این تصمیم درست در زمان بروز جنگ جهانی اول است و...

در همین ابتدای کار نقل قولی از مترجم کتاب مرحوم فرهاد غبرایی ذکر می کنم:...سفر به انتهای شب کتاب آسانی نیست, نه فقط از لحاظ ترجمه , -که بماند- تعبیر و تفسیر اثر از آن هم سخت تر است. حتی خواندنش هم آسان نیست. مرد سفر می خواهد...حالا با این مقدمه تلاش می کنم برداشت های خودم را بنویسم!

هر چند تقریباٌ کتاب به اثری ضد جنگ معروف است اما به نظر می رسد درونمایه این اثر زندگی و مسائل بنیادی مرتبط با انسانها ست که البته جنگ هم یکی از همین مسائل است که ناشی از حماقت انسان ها و کینه توزی آنهاست که در قسمت دوم به آن خواهم پرداخت. محوریت انسان است , انسانهایی که نه می توانند شیوه زندگی و نه عقاید خود را تغییر دهند و چنان نکبتی گریبانگیرشان شده است که توان تکان خوردن را ندارند.

زندگی:

فردینان از بی هدفی زندگی وحشت دارد و در سرتاسر سفر به انتهای شب به دنبال پیدا کردن هدفی قوی است که به زندگی معنا بدهد. در همین راستاست که به نحوی کمیک وارد جنگ می شود. در جنگ با رذالت آدم ها روبرو می شود و انسان هایی لاشخور و پست را می بیند که لازم است تا قیام قیامت آنها را فراموش نکند! در پشت جبهه نیز با فضایی سرشار از کلاشی و دروغ و چاپلوسی و ... روبرو  می شود لذا سعی می کند از این فضا فرار کند تا بلکه آن هدف را در جای دیگر پیدا کند. به مستعمرات فرانسه در آفریقا و از آنجا به آمریکا می رود و مجدداً به فرانسه باز می گردد. او هرچند نگاهی تیره و تار دارد اما آدم منفعلی نیست, امید دارد که جایی در انتهای شب روشنایی خفیفی باشد که به زندگی روشنی ببخشد. صرف نظر از سرانجام جستجوهای فردینان , او مانند آدم های اطرافش نیست. آدم هایی که غم و غصه برایشان اصالت دارد و پایه زندگی است:غم و غصه همیشه شنونده دارد در حالیکه لذت و احتیاجات طبیعی ننگ به حساب می آید. نمونه بارز آن خانواده هانروی است (البته در اطرافمان چنین مواردی موج می زند!) همیشه به اندازه حالا ناراضی بود, ولی در عین حال لازم بود که خیلی زود دلیل معتبر دیگری برای نارضایتی اش پیدا کند. آنقدرها هم که از ظاهر امر بر می آید کار ساده ای نیست. مسئله فقط سر این نیست که  به خودت بگویی من آدم بدبختی هستم. باید به خودت ثابت کنی , به خودت بقبولانی. هانروی چیزی غیر از این نمی خواست که بتواند برای ترسش انگیزه محکم و مستدلی بتراشد. بنا به گفته دکتر فشارش 22 بود. 22 خودش کلی ست. دکتر راه مرگ را پیش پایش گذاشته بود. فردینان علیرغم بی تفاوتی خاصش, غصه دار می شود اما همچون دیگران به چسناله کردن نمی پردازد. غصه‌دار بودم، برای اولین بار واقعا غصه‌دار بودم، به خاطر همه، به خاطر خودم، به خاطر او، به خاطر همه آدم‌ها. شاید همین است که آدم در زندگی دنبالش می‌گردد، فقط همین، یعنی دنبال بزرگترین غصه ممکن تا قبل از مردن کاملا در قالب خودش جا بیفتد.

جوانی آدمها شتابیست برای پیر شدن و پیری نیز چیزی نیست جز در انتظار مرگ بودن, وقتی جوان هستند چنان برای لذت بردن عجله دارند که روی جنبه های احساسی توقف و تاملی ندارند درست مثل مسافرهایی که هرچه در دکه های ایستگاه راه آهن جلوشان بگذارند کافی است و با دمب شان گردو می شکنند و وقتی پیر می شوند هنوز می خواهند به این امید تلاش می کنند که البته قابل درک است. آدمیزاد پست است. تقصیر دیگران نیست. کیف و لذت در درجه اول. عقیده من این است.

شاید به نظر برسد همین موضوع کیف و لذت بتواند به عنوان هدف زندگی فردینان را راضی کند. هرچند که او اعتراف می کند که آدم هرزه و کثیفی است و هرگز دست از هرزگی برنداشته است اما این دو گزینه (لذت – غصه) نیز برایش مشگل گشا نیست:

... کار با غصه دار شدن به آخر نمی رسد , دوباره باید راهی پیدا کرد که همه قصه را از سر گرفت و به غصه های تازه تری رسید... ولی بگذار دیگران برسند!...همه بی آنکه بروز بدهند دنبال برگشت جوانی شان هستند!... بنازم به این رو!... ولی من دیگر برای تحمل کردن آمادگی نداشتم!... مسلم بود که موفق نشده ام. من نتوانسته بودم نیت سفت و سختی برای خودم دست و پا کنم... نیتی بسیار زیبا و شکوهمند و بسیار راحت برای مردن...

طبیعی ست که زندگی بدون کیف و لذت و غم و غصه نمی شود , اگر سرمان به چیزی گرم نباشد ملال به سراغمان می آید و نسخه مان را می پیچد لذا چه بسا لازم باشد همانند توپ های بیلیارد قبل از وارد شدن به سوراخ (مرگ) قر و غمزه ای بیاییم. از طرفی زندگی ما کوتاه است و این که در حال تردید بمیریم وحشتناک است چون در این صورت برای هیچ و پوچ دنیا آمده ای. و این واقعاً از هر بدی بدتر است.

واقعیتی که پیش روی ماست مرگ است اما همانگونه که در سراسر کتاب مشخص است جان کندن نیست که کم داریم, نه. مسئله این است که به راهی که به مرگ بی دغدغه منتهی شود نرسیده ایم. این دقیقاً هدفی است که فردینان در پی آن است, راهی که از پوچ بودن زندگی خلاصیش دهد. اما به نظر می رسد ظاهراً چندان در این راه به موفقیتی نمی رسد هرچند اهمیت آن را گوشزد می نماید: 

شاید نسبت به بیست سال پیش کمی بهتر باشد, نمی شد گفت که سر سوزنی پیشرفت نکرده ام, ولی هیچ امیدی نبود که من هم ... سرم را با یک فکر واحدپر کنم, فکر درخشانی به مراتب پر قدرت تر از مرگ. هیچ امیدی نبود که فقط در اثر همین فکر همه جا تخم شادی و بی غمی و شهامت بپاشم. بشوم قهرمان تخم پاشی.

در این صورت سرتاسر وجودم شهامت می شد. از سر تا پام شهامت می بارید و زندگی به یک اندیشه متمرکز شهامت بدل می شد, شهامتی که هر چیزی را ممکن می کرد, هرچیزی را به راه می انداخت, همه انسانها و همه اشیاء زمین و آسمان را. بعلاوه عشق آنقدر قدرتمند می شد که مرگ وسط عشق و محبت گیر می افتاد و آن تو آنقدر جایش گرم و نرم بود که بی شرف کیفور می شد و بالاخره او هم مثل بقیه به نوایی می رسید. چه خوب می شد! قیامت می شد!

پ ن 1: در قسمت بعد در حد توان به جنبه های دیگر رمان می پردازم. البته جنبه های راحت تر آن! مثل جنگ , مدرنیسم و ...

پ ن 2: در غرب خبری نیست را از امروز شروع می کنم.

پ ن 3: این کتاب هم در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند موجود است. این کتاب در حال حاضر با توجه به لغو مجوز انتشار مجددش کمیاب و یا به عبارتی نایاب است. چاپ اول آن سال 1373 و چاپ آخر(چهارم) سال 1385 بوده است.

پ ن 4: البته در حال حاضر (یعنی دو سه سال بعد از نوشتن این مطلب) کتاب به صورت افستی در بازار یافت می‌شود.

پ ن 5: نمره کتاب از نگاه من 5 از 5 می‌باشد. (در گوگل بوکس 4.5 از 5 )

پ ن 6: لینک قسمت دوم اینجا و قسمت سوم اینجا

شعر

سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389

عمر من می گذرد

عمر تو نیز چنین

سرنوشت است که بازی دهد این گونه تو را

و مرا نیز چنین

.

پس بیا در گذران

باشیم مانند بهار

و نیندیشیم هرگز به خزان

بنویسیم به روی دریا

با خطوطی که شود حاصل از آن موج بلند 

-آن بلند موج که نامش شادی ست-

زندگی بس زیباست

.

و بگیریم قلم از دل آن جنگل سبز

بنویسیم به روی دلها

زندگی بس زیباست

عشق از آن زیباتر

.

و بیا پای بر آن قله پر برف نهیم

و دهان باز کنیم

زمزمه نه به فریاد آییم

زندگی بس زیباست

عشق از آن زیباتر

دوستی اما

برتر از این هر دو

***

پ ن 1: گشتم یه شعر شاد یا امیدوار کننده در میان شعرها پیدا کردم تا بلکه یک کم فضا عوض بشود!

پ ن 2: امشب سفر به انتهای شب تمام می شود و امیدوارم به مناسبت یوم ا.. 22 بهمن مطلب بعدی خواهد بود.

پ ن 3: دو کتاب بعدی مشخص شده است و به ترتیب "در غرب خبری نیست" و "خرمگس" خواهد بود و با توجه به آرا پس از آن احتمالاً آئورا خواهد بود. بدین ترتیب چشم انتظار دوستان عزیزی که همراه می شوند خواهم بود. همه کتاب ها هم موجود است.

برچسب‌ها: دوستی
( تعداد کل: 10 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل