X
تبلیغات
رایتل

تنهایی

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1389

دلم دیگر سخن با من نمی‌گوید

دلم این‌گونه با من بر سر جنگ است

و من غرقم درون منجلاب روزهایی که

                                               به اذن من نمی‌گردند

و من حیران‌تر از آنم که راه خویش را جویم

و پاهایم درون راه‌هایی که نمی‌خواهم

                                                سبک‌بارند

و چشمانم چنین گریان نمی‌دانم

                                      به دنبال چه می‌گردند

دلم دیگر سخن با من نمی‌گوید

نسیم گرم دست دوست یا بیگانه‌ای با من

به سوی سینه‌ام دیگر نمی‌آید

و حتا سایه‌ام دیگر به دنبالم نمی‌آید

و من تنهای تنهایم

*

تهران

78/12/3

(یک ماه بعد از خدمت سربازی!)

برچسب‌ها: تنهایی

از هر دری سخنی 2

شنبه 25 دی‌ماه سال 1389

1- چرا ما حال خواندن نداریم!؟ البته نه اینکه الزامی باشد که هر مطلب , نوشته, کتاب و...بلندی را بخوانیم. نه! ولی حکایت ما حکایت مخاطبان اون طوطی شاعر مسلک "شهر قصه" (قابل توجه دهه چهل و پنجاهی ها) است که وقتی خواست قصیده بلندش را بخواند (در یک هزار و خورده ای بیت!!) با اعتراض اهالی شهر قصه روبرو شد که به حق و طبیعی هم بود, اما وقتی تعداد ابیات کم کم پایین اومد و به یک بیت رسید باز هم مخالف داشت!!

2- واقعاً ما همه مون (بله همه!) برای خودمان یک حیطه ولایت با اختیارات مافوق همه چیز قائلیم. حالا در قلمرو مسائل شخصی کاری ندارم ولی وقتی پای دیگران هم وسط باشه...آره تلخه ولی حواسمون به پشت ویترین هم باشه.

3- آقای دانشجو! پسر خوب! آینده ساز! وقتی سوار مترو می شوی و خلوت است لطفاً پایت را آن هم با کفش روی صندلی مقابلت نگذار!! (فکر نکنم چرایش نیاز به توضیح داشته باشد) (مترو تهران کرج منظورمه که این کار امکان پذیره!)

4- عباس عبدی یک بار حرف جالبی زد, می گفت هر موقع ما (ما به عنوان شهروند) توانستیم به صورت یک جمع (کوچک یا بزرگ – حالا اسمش هر چه باشه مثلاً یک نهاد مدنی) جلوی چسباندن آگهی های تخلیه چاه و لوله بازکنی را روی در و دیوار خانه مان بگیریم می توانیم امیدوار باشیم که نهادهای مدنی پا می گیرند و... (البته خیلی قریب به مضمون بود و مال اوایل پس از دوم خرداد بود!) خوب در هنوز داره بر روی همون پاشنه می چرخه و ما از رفع امور پیش پا افتاده هم عاجزیم اما هندوانه های گنده همیشه جذاب تره و البته سنگ های بزرگ.

5- رویای ما از زندگی ایده آل چیه؟ به نظرم بی شباهت به روایاتی که در مورد بهشت گفته می شود نیست! دراز بکشیم و همه چیز حاضر و آماده و همه غرایز ارضاء!!! در یک کلمه: اولترا ... گشادی!! (ببخشید از عدم رعایت عفت کلام جور دیگه نمی شد مفهوم را رسوند)

پ ن 1: مطلب بعدی 1984 اورول خواهد بود (80 صفحه اش باقی مانده است احتمال دارد یک شعر هم بیاید وسط تا همراهان هم برسند)

پ ن 2: کتاب بعدی مطابق نتایج آرا سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین خواهد بود.

پ ن 3: برای کتاب بعدی از میان گزینه های زیر رای بدهید (موارد مطابق قرعه کشی کامپیوتری از میان کتاب های کتابخانه شخصی ام انتخاب شده اند)

الف) موعظه شیطان    نجیب محفوظ 

ب) وجدان زنوو            ایتالو اسوو

ج) کفش های شیطان را نپوش   احمد غلامی

د) عروس فریبکار     مارگارت اتوود

ه) آیا آدم مصنوعی‌ها خواب گوسفند برقی می‌بینند؟     فیلیپ ک. دیک

کافه پیانو قسمت دوم

چهارشنبه 22 دی‌ماه سال 1389

قسمت دوم

جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند , اگر تنها یک طرف مقصر بود! (لاروش)

.

"یک خط مشترک هست: از یک سو اشخاصی که کتاب را درست می کنند و از سوی دیگر آن هایی که آن را می خوانند. می خواهم به شرکت خودم در گروه خواننده ادامه دهم و برای این کار, مراقبم که همیشه خودم را در این سوی خط نگه دارم. وگرنه لذت بی غرض خواندن , دیگر وجود نخواهد داشت, یا دست کم به چیز دیگری تبدیل می شود" ایتالو کالوینو ,اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ص 112

*

من به واقع به این حرف معتقدم و برای همین سعی می کنم از این خط نگذرم. اما متاسفانه فرهاد جعفری از این خط عبور کرد و حال ما را اخذ نمود! حقیقت این است که در بار دوم مطالعه , کتاب از سطح متوسط هم پایین تر رفت و به این خاطر از ایشان شاکی ام! این البته به این معنا نیست که ایشان نباید اظهار نظر سیاسی می کرد, خیر! اگر ایشان به همان اعلام دلایل 11 گانه حمایت از فلان شخص اکتفا می کرد باز هم قابل تحمل بود چرا که انتظار این که همه بر یک رای باشند و آن هم رای ما انتظاری نابجاست. و اساساً به همین دلیل از واکنشی که نسبت به ایشان انجام شد دفاع نمی کنم که هیچ بلکه آن را نمادی دیگر از رشد نیافتگی و توده واری جامعه خودمان می دانم. کسانی که مطالب جعفری را در وبلاگش و یا خبرنامه صهیونیستی! گویا دنبال می کردند برایشان کمی سخت بود که کسی که خواهان لیبرال دموکراسی است و در یک جمله غیر خودی محسوب می شود , چنین موضع گیریی انجام دهد اما ایشان از ناجور بودن های ظاهری و خاص و غیر مترقبه بودن خوششان می آید و همانند راوی داستان کافه پیانو دوست دارد گاهی کارهای بی منطقی بکند که ...

اما اظهار نظر های پس از انتخابات ایشان دیگر نشانی از آن نوشته های قدیم نداشت جز اسم , این که فلانی از دیدن خانم اسکی باز باید سکته می کرد یا جابجایی پرونده های فلان دانشگاه مشکوک است و یا... که همه تحت عنوان نویسنده کافه پیانو , نویسنده پرفروش ترین کتاب سال و...منتشر شد که هیچ کدام در شان یک فرد کوشا برای رسیدن به لیبرال دموکراسی نبود و نیست. شاید بگوئیم این مواضع نتیجه آن واکنش های احساسی است , اما این دلیل خوبی برای کسی که همیشه در تلاش بود تا حد وسط را نگاه دارد نیست. من از ایشان انتظار بیشتری داشتم.

من هم به وجود باندها و کاست های قدرتمند در تمام حوزه ها معتقدم و اتفاقاً هیچ فردی در نظرم مقدس نیست و همه قابل نقدند. اما اینکه معتقد باشم فلان شخص فردی مستقل است که برای از بین بردن این باندها آمده است کمی خوش خیالی است. باندهای حال حاضر بخش صنعت تفاوتی با باندهای قبلی ندارد بلکه هم کمیک ترند و هم تراژیک تر! در سایر حوزه ها صحبتی نمی کنم چون با گوشت و پوست و استخوانم حس نکرده ام ولی این بخش را چرا ! و این مشت اتفاقاً نمونه خوبی برای خروار است. اینکه بگوییم در فلان دوره تعداد بانک های خصوصی افزایش یافته است پس به خصوصی سازی اهمیت داده اند واقعاً خنده دار است. الان خودروسازها هم خصوصی هستند, شما به این می گویید خصوصی!؟ من از فرهاد انتظار بیشتری داشتم (چون کامنت گذار وبلاگش بودم کمی پسرخاله شدم!)

این که عکس العمل گروهی از مردم را (کم یا زیاد , خوب یا بد) با چنان لحنی بیاندازیم گردن دوتا نویسنده که کتابشان همزمان با کافه پیانو منتشر شده بود و فروکاستن همه مسائل به یک امر صنفی بیانگر چیست؟ یعنی کتابخوانان ما که چندان زیاد هم نیستند گاگولانی هستند که ...

حالا این هیچ! یعنی وقتی می گویی فلان شخص تنها کسیست که خودی غیر خودی نمی کند یا گشت ارشاد را رقبایش در کاسه اش گذاشتند و به صورت پارادوکسیکال ایشان توصیه پذیر نیستند و فلانند و بهمان و قس علی هذا ...حس می کنم که می خواهی به ما کد بدهی که بابا بفهمید من در حالت عادی نیستم! ...بس که پرت است!

البته باید مراقب باشی که در زمان مصاحبه ها سوتی ندهی و تابلو نشود که همه این مواضع و مصاحبه ها کلک یه لقمه نون و دو دست کت و شلوار و کفش درست و حسابیه که باهاش بشه کارهای بزرگ کرد! (منظورم زمانیه که داری از بن مایه های مذهب در تعریف زیبایی صحبت می کنی! آره ! حواست باشه خنده ات نگیره! بند رو آب بدی)

به هر حال خوشحالم که توانستی عکس چیزی رو که هستی نمایش بدهی و حس می کنم واقعیت های اجتماعی پیرامون خود را خوب شناختی : ... لق منافع اجتماعی , منافع فردی را عشق است.

ولی خوب, خوب نیس آدم  با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه; دل نداره و نمی تونه نفرینش کنه. از قضا آه شون خیلی ام دامن گیره.

برمی گردم به جمله ای که از کالوینو نوشتم, کاش اینطرف خط نمیومدی.

و البته همه ما اشتباه می کنیم وگرنه جدل ها اینقدر طولانی نمی شد.

***

در ایام خیلی خیلی قدیم, مرد تاجری به همراه همسر جوانش و مال التجاره اش در بیابانی مشغول سفر بودند که گرفتار گروهی راهزن شدند. تاجر به راهزنان گفت به من و زنم کاری نداشته باشید همه اموال را ببرید و بگذارید ما بریم پی کارمون. سردسته راهزنان گفت ای بابا کجا عزیز! دور هم باشیم! و از آنجایی که اون قدیم قدیما راهزنانش هم بویی از انسانیت برده بودند گفتند که به یه شرط ولتون می کنیم. به شرطی که زنت برای ما برقصه. خلاصه تاجر با شنیدن این شرط عصبانی شد ولی خوب چاره ای نبود و رضایت داد به رقصیدن زن. راهزنان هم ارگ و جاز و تشکیلاتشان را علم کردند و زن هم شروع به رقصیدن کرد و کم کم هرچه هنر در این زمینه داشت ریخت روی دایره و مجلس را حسابی گرم کرد و بعد از ساعتی راهزنان به وعده عمل کردند (این هم مربوط به همون قدیم هاست) و صحیح و سالم آنها را آزاد گذاشتند که بروند. مدتی که راه رفتند زن متوجه عصبانیت شوهر شد و گفت ای بابا مگه ندیدی برای حفظ جانمان مجبور به این کار بودم (و البته توجیهات زیادی کرد که در تاریخ ضبط نشده است!) مرد نگاهی به زن کرد و گفت:

رقصیدنت هیچ , ولی خوش رقصیت دیگه واسه چی بود!!

به قول مرحوم صلاحی حالا حکایت ما ست...

پ ن 1: کتابی که الان مشغول خواندن هستم 1984 اورول است.

پ ن 2: رای گیری برای کتاب بعدی که در دو پست قبل گذاشتم تا الان نتایجش این شده است:

سفر به انتهای شب 8 رای , خرمگس 6 رای , سه گانه نیویورک 3 رای, تسلی ناپذیر 1 رای

این رای گیری تا مطلب بعدی که یک مطلب متفرقه خواهد بود ادامه دارد.

پ ن 3: ببخشید وقت نداشتم امروز جواب کامنتهای پست قبل رو نوشتم.

پ ن 4: نمره کتاب 3.4 از 5 می‌باشد. (نمره را 4 سال بعد از نوشتن یادداشت داده‌ام. دوست داشتم الان از نویسنده بپرسم هنوز به آن یازده دلیلی که برای رای دادن به رییس‌جمهور سابق داشت، اعتقاد دارد!؟)

پ ن 5: لینک قسمت اول مطلب: اینجا

کافه پیانو فرهاد جعفری

یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389

 

زندگی ما ... بین تراژدی محض و کمدی ناب; دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز, خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه.

قسمت اول

خودکار آبی بی نام و نشانم را برمی دارم و روی یکی از صفحات سررسید نه چندان نام و نشان دار که مربوط به سال 82 است شروع به نوشتن یک مطلب نه چندان خاص در مورد کافه پیانو می کنم. سرم را از روی کاغذ که بلند می کنم از بالای اوپن آشپزخانه چشمم به یخچال الکترو استیل خانه می افتد که از اتفاق کارخانه اش در مشهد است اما ظاهراً هرچه هست به پای اون یخچال های فیلکو قدیمی نمی رسد. باطناً هم نمی رسد چون ظرف این 8 سال دو بار ترتیبمان را داده است. کمی آن طرف تر ماشین ظرفشویی جنرال است که ما به اسم آمریکایی خریدیم (لااقل به قیمت آمریکایی خریده ایم) درسته که ظرف 1 سال مبلغ قابل توجهی بابت تعمیرات پیاده شده ایم ولی شما هم اگر دیدید بگویید آمریکایی است! ان شاء الله که گربه است!

به هر حال شروع می کنم به نوشتن در مورد کتابی که کمی خاص است و راوی آن نیز خیلی دوست دارد خاص باشد (منظورم از راوی همان اول شخص داستان است نه خود نویسنده) چون جای جای کتاب مستقیم و غیر مستقیم این علاقه را بروز می دهد. وسایل و ابزار کارش همه خاص هستند, مواد اولیه مصرفیش به همچنین, اشارات زیاد به کتاب ها و فیلم های خاص و... اما علیرغم همه اینها به نظرم با اینگونه تظاهرات کسی نمی تواند مدعی چند قدم جلوتر از باقی مردم بودن , باشد. اینکه هزار بار عقاید یک دلقک را بخوانیم یا بیست سی بار دل سگ بولگاکف را و یا روزی بیست بار آهنگی از سایمون لبون را گوش دهیم و از این قبیل جوگیریات! می شود همان مد مانیکور کردن ناخن و پیراهن یقه خرگوشی و... که مورد طعنه راوی نیز قرار می گیرد. شاید بولد شدن مارک ها اشاره ای باشد به جامعه مصرف گرا و به صورت متناظر  ,روشنفکران مصرف گرا که هیچگاه از سطح به عمق نمی رسند و فقط در سطحی می ماند که مثلاً فلان کتاب را اگر سالی سه چهار بار نخوانده باشد آن سال , سال نمی شود.

راوی یک روزنامه نگار است که عطای روزنامه نگاری را به لقایش بخشیده و در شهر خود مشهد مشغول گرداندن یک کافی شاپ شده است تا لااقل پولی از این راه به دست بیاورد و... راوی مشغول نوشتن داستان بلندی است که بر محور قضایای اتفاق افتاده پیرامون کافه اش می چرخد. عموم آدم های داستان شخصیت های واقعی هستند که بعضاً برای خواننده قابل شناسایی هستند.

هدف باز کردن کافه فراهم آوردن پول برای خرید لباس مناسب و تهیه مهریه همسر است, نظریه راوی در مورد لباس جالب توجه است:

اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند , برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند ; یا اساساً آدم کوچکی است.

راوی جهت تهیه چنین لباسی به دنبال پول است اما در این راستا مشتری مداری اصلیست که نباید فراموش شود لیکن بعضی مواقع پریدن مشتریان به تخم مبارک دایورت می شود. به هر حال نوشتن رمان بفروش راه ساده تری محسوب می شود و انجام بعضی کارهای غریب بیشتر به کار جذب رمان می آید تا کافه داری , هرچند ممکن است برخی مشتریان از این افه ها خوششان بیاید که می آید.

رابطه راوی و دخترش گل گیسو (که یادآور نوشته های چندسال قبل نویسنده در خبرنامه صهیونیستی گویا ست) رابطه ای عمیق و عاطفی است. از آن رابطه هایی که هر پدری دوست دارد با فرزندش داشته باشد و هر فرزندی هم به همچنین. توصیه هایی هم که راوی به فرزندش در لابلای اتفاقات می کند قابل توجه و دلنشین است. اینکه متوسط بودن حال به هم زن است یا حق آدم زورگو را باید گذاشت کف دستش یا امکانات خود را در اختیار دیگران قرار بدهیم و از شکست نترسیم و...

از نقاط قوت دیگر داستان کاربرد نوعی طنز هوشمندانه است که در قسمت های مختلف به چشم می خورد. مثل جاهایی که از نظام بسیار اخلاقی جامعه صحبت می کند (اعوجاج این نظام است که اجازه می دهد فحش آبدار بنویسیم ولی توصیف صحنه های زیبایی که اثرات تربیتی هم دارد را ننویسیم). مثل صحنه های صحبت با همایون که شوخی های +18 در لفافه مطرح می شود (کاردو بده به من. هیچ وخ بلد نبودی ...) یا توصیف فضای کافه و صندلی های آن (جهت اطلاع از دوستان فرانسوی دان پرسیدم که گفتند صندلی مونث است) و... و یا رندانه مرد اطلاعاتی معصوم! را توصیف می کند و...

نظریه راوی در مورد زنان هم بخش مهمی از داستان را شامل می شود :

همین که می فهمند یا حس می کنند یا پیش بینی ها این طور نشان می دهد که مردی مال آنهاست; شروع می کنند از دوش مردک بالا رفتن. یعنی می نشینند روی شانه هایش و پاهایشان را هم از دو طرف گردنش به شکل تحقیر آمیزی آویزان می کنند.

راوی آدمی است که از ناجور بودن های ظاهری و غیر مترقبه بودن خوشش می آید به همین جهت رفتارهای خاصی از خودش بروز می دهد; دوست دارد پشت چراغ قرمز شیشه ماشین را پایین بکشد و رو به سرنشین ماشین بغلی بع بع کند!! یا به نحوی هیستریک با کسی که به او در مورد سیگارنکشیدن تذکر دهد گلاویز شود یا در مورد صنف وکلا چنان غیرمنصفانه داد کلام بدهد! و کلاً:

من دیوانه ام. یعنی گاهی به سرم می زند; کارهای بی منطقی می کنم فقط به این خاطر که از دلش تصویرهای قشنگی در می آید و من می میرم برای دیدن این طور تصویرها. و البته بیشتر وقت ها هم پشیمان می شوم که دیدن یک تصویر قشنگ; واقعاً می ارزید به این که من بزنم حال یک کسی را بگیرم و این طور ظالمانه آزارش بدهم؟

راوی از این زندگی نحس و نکبت خودش که همه اش به جنگیدن با این و آن گذشته است خسته شده است از فروش نرفتن نشریه اش سرخورده است و از اینکه نمی تواند زندگی مورد علاقه زنش که عاشقانه دوستش دارد کلافه است و هزاران افسوس دیگر...لذا تصمیم می گیرد با توجه به شناختی که از جامعه (مردم , کتابخوانان , حکومت و...) دارد یک رمان متوسط مورد توجه گیشه بنویسد که این بار به نظرم موفق بوده است.البته نظر من مهم نیست تعداد چاپ هم نشانگر این مطلب هست. و در کنار این موضوع گل گیسو می تواند بگوید پدرم نویسنده است اما این تازه شروع داستان است:

اکنون دخترم می‌تواند بگوید پدرش نویسنده است؛ ولی اگر ده سال دیگر من نباشم چیزی از پدرش و از مال و اموال دنیا برایش به جا نمی‌ماند و بد نیست که چند کتاب بنویسم تا از این لحاظ هم تأمین باشد. اینها واقعیت‌هایی است که توسط دیگران کتمان و علیه آن موضع‌گیری می‌شود؛ ولی من آشکارا آن‌ها را می‌گویم. (مصاحبه نویسنده با خبرگزاری فارس)

این مطلب قسمت دوم نیز دارد. 

پ ن 1: کتابی که الان می خوانم 1984 است. 

پ ن 2: رای گیری کتاب بعدی کماکان ادامه دارد : تا کنون سفر به انتهای شب 5 رای خرمگس 5 رای و سه گانه نیویورک 3 رای کسب نموده است. دوستانی که رای نداده اند بشتابند!

پ ن 3: نمره کتاب 3.4 از 5 می‌باشد.

پ ن 4: لینک قسمت دوم مطلب: اینجا

شعر اواخر خدمت!

پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389

از خودم می پرسم

من توانایی آن را دارم

که بدون تردید

و بدون تشویش

از قشنگی گل باغچه همسایه

                          بر سر شوق آیم؟

.

مشهد

78/9/17

45روز مانده به پایان خدمت!

.

پ ن 1: سوال پست قبل (تعداد ترجمه های مزرعه یا قلعه حیوانات) هنوز به قوت خودش باقی است و جایزه کامل ترین جواب یک جلد کتاب محاکمه کافکا با ترجمه امیر جلال الدین اعلم است (البته کتاب را خودم دوبار خواندم پس دست دوم حساب میشود گفته باشم!)

پ ن 2: مطلب بعدی کافه پیانو است و کتاب بعدی 1984 اورول.

پ ن 3: کتاب بعد از 1984 را از میان گزینه های زیر که البته همه گزینه ها قدر و چغر و قابل توجه هستند انتخاب نمایید ضمناً برای آشنایی بیشتر لینک هایی برای معرفی هر کدام داده ام که انتخاب همراه با آگاهی بیشتر باشد وقت هم زیاد داریم(بیشتر لینک ها فارسی بود اما نمی دونم چرا باز نمی شود! مجبور شدم لینکهای انگلیسی از ویکیپدیا بدهم که بعد از باز شدن در قسمت سمت چپ می توانید زبان فارسی را انتخاب کنید و لینک فارسی را ببینید. با همه این احوال لینک مربوط به خود سلین باز نمی شود که آن را هم می توانید از لینک کتاب باز کنید):

الف) سفر به انتهای شب         فردینان سلین 

ب) تسلی ناپذیر                    کازو ایشی گورو

ج) خرمگس                        اتل لیلیان وینیچ 

د) گارد سفید                       میخائیل بولگاکف 

ه) سه گانه نیویورک              پل استر

برچسب‌ها: ترجمه
( تعداد کل: 10 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل