X
تبلیغات
رایتل

مثل آب برای شکلات لورا اسکوئیول

یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389

 

سرش را چرخاند و چشمانش در چشمان پدرو گره خورد. همان لحظه فهمید وقتی مایه خمیر را توی روغن داغ می اندازند , چه حالی پیدا می کند.

.

تیتا دختر کوچک یک خانواده مزرعه دار مکزیکی است. پس از دنیا آمدن او پدرش از دنیا می رود و او به همراه مادر و دو خواهرش زندگی می کند. پس از مرگ پدر و بر اثر تالمات حاصل از آن!, شیر مادر خشک می شود و ناچاراٌ تغذیه تیتا به عهده آشپز خانواده که پیرزن اهل دلیست می افتد و تیتا خواه نا خواه در آشپزخانه بزرگ می شود و ... تیتا بزرگ می شود و در 16 سالگی عاشق "پدرو" می شود و او نیز همچنین ... چون داستان مربوط به چند نسل قبل است! لذا پسر بعد از عاشق شدن با پدرش به خواستگاری دختر می رود. اما در آن منطقه سنتی است که دختر کوچک خانواده حق ازدواج ندارد و می بایست تا زمانی که مادر در قید حیات است از او نگهداری کند! مادر که زن سنت گرای مستبدی است با این ازدواج مخالفت می کند و به خواستگار می گوید که اگر واقعاٌ قصد ازدواج دارد می تواند با روسورا که دو سال از تیتا بزرگتر است ازدواج کند و خوب خیلی طبیعی است که پدرو هم جواب مثبت می دهد و ازدواج سر می گیرد و محل سکونتشان می شود همین مزرعه و خودتان حسابش را بکنید که حضور عاشق و معشوق در یک مکان (البته عشقی که حالا پسوند ممنوعه را دارد) و زیر یک سقف چه اتفاقاتی را در پی دارد و ... (نگران نباشید تا اینجا که تعریف شد صفحه 20 کتاب است و داستان از اینجا به بعد است)

همانگونه که اشاره شد تیتا در آشپزخانه تربیت می شود و در نتیجه در آشپزی تبحری خاص دارد. کتاب در 12 فصل نوشته شده است و هر فصل با معرفی مواد لازم برای طبخ یک غذای مخصوص آغاز می شود و در خلال روایت و شرح ماجراها طرز تهیه آن غذا نیز آموزش داده می شود که این از نکات بارز کتاب است.

تیتا در مقابل سنت و بی عدالتی های ناشی از اقتدار سنت های غیر منطقی مقاومت هایی می کند ولی به نظر می رسد که او بیشتر نقش قربانی دارد تا قهرمان مبارزه و البته نباید هم انتظاری فراتر از این داشته باشیم چرا که:

از این که بگذریم برای تیتا تمام خوشی عالم در شکوه غذا خلاصه شده بود. برای کسی که تمام دانسته هایش از زندگی در چهارچوب آشپزخانه محدود بود فهم جهان خارج از این محدوده کار ساده ای نبود.

آیا پدرو عاشق است؟ شاید برای شمای خواننده این متن جواب ساده گزینه خیر باشد اما پدرو هم برای کار خود (ازدواج با خواهر تیتا) دلیلی دارد, او در جواب به پدرش که او را برای قبول وصلت شماتت می کند می گوید:

معلوم است که سر حرفم هستم. اما وقتی به آدم می گویند هیچ راهی برای ازدواج با دختری که دوستش داری وجود ندارد و تنها راه بودن در کنار او ازدواج با خواهرش است, اگر تو جای من بودی همین کار را نمی کردی؟

ما البته از جواب پدر آگاه نمی شویم ولی احتمالاٌ گفته است پسرم ما رو دیگه نپیچون! حقیقتاٌ این توجیه پدرو خان آدم رو قانع که نمی کنه هیچ حرص آدم رو نیز در می آورد. این آقا هیچ تلاشی نمی کنه بعد می گه هیچ راهی وجود نداشت! (من هم نشستم کنار گود و...)

بگذریم... کتاب خوب و خوشخوانی بود و صحنه هایی جالب توجه از اقتدار سنتی مادر داشت:

نمی توانست خود را از این حس خلاص کند که هر لحظه ممکن بود مجازات خوفناکی از آسمان بر سرش نازل شود: الطاف ویژه ماما النا برای او. با این احساس بیگانه نبود. همان ترسی بود که هر وقت بدون استفاده از دست نوشته آشپزی می کرد, همراهش بود. همیشه می دانست وقتی این کار را بکند, ماما النا می فهمد و به جای آن که او را برای ابتکارش تشویق کند, به دلیل خودسریهایش به باد ناسزا می گیرد و هرچه از دهانش در می آید, بارش می کند. با این همه در برابر وسوسه زیر پا گذاشتن فرامین خشک و انعطاف ناپذیری که مادرش در آشپزخانه ... و زندگی به او تحمیل می کرد, نمی توانست مقاومت کند.

از قسمت های قابل توجه کتاب نیز می توان به این مطلب کلیدی اشاره کرد:

هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می­شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همان‌طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می­آید که دوستش داریم؛ شمع می‌تواند هرنوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت ها را مشتعل کند. برای لحظه‌ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می‌گیرد که با مرور زمان فروکش می‌کند، تا انفجار تازه­ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته  شعله ور نگاه می­دارد. و از آنجا که یکی از عوامل آتش­زا همان سوختی است که به وجودمان ­می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می‌شود که سوخت موجود باشد. خلاصه کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعله­ور می­کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می­دارد و هیچیک از چوب کبریت هایش هیچوقت روشن نمی‌شود.

اگر چنین شود؛ روح از جسم می‌گریزد و در میان تیره‌ترین سیاهی‌ها سرگردان می‌شود. بیهوده می‌کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد. غافل از آن که تنها جسمش که سرد و بی‌دفاع گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند. همین و بس... به همین دلیل باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم می‌تواند شعله‌ورترین آتش‌ها را خاموش کند.

کتاب این نویسنده مکزیکی که در لیست 1001 کتاب نیز حضور دارد توسط خانم مریم بیات ترجمه و توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده است. (کتاب من چاپ هفتم 1386 با تیراژ 5000 جلد و در 235 صفحه و به قیمت 3000 تومان)

در ویکیپدیا می خوانیم که نام کتاب معنایی دوگانه دارد: نخست اشاره به دستور تهیه شکلات داغ (هات چاکلت) دارد که در مکزیک با آب و کاکائو تهیه می‌شود (نه با شیر). دوم، اصطلاحی در زبان اسپانیایی است استعاره از احساسات تند و برانگیختگی جنسی . البته با تذکر خوب دوست خوبمان خانم جیران در کامنت ها همانگونه که در قسمت پخت شکلات توضیح می دهد , آب می بایست جوش جوش باشد و... و تیتا هم همانطور که در طول داستان دیدیم همین خاصیت را داشت (عشق و احساسات و...) و بدین ترتیب مثل آب برای شکلات بود.

.

پ ن 1: مطلب بعدی در مورد کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی است.

پ ن 2: کتاب بعدی که شروع به خواندن آن می نمایم مطابق آرا خنده در تاریکی اثر ولادیمیر ناباکوف می باشد امیدوارم همراهان بیشتری داشته باشیم.

پ ن 3: قبل از مسافرت اخیر اقدام به دانلود یک کتاب صوتی نمودم و هنگام رانندگی مشغول گوش دادن به اثر جاودانه جورج اورول یعنی قلعه حیوانات بودم که برای بار چندم هم خالی از لطف نبود. برای کسانی که پشت فرمان زیاد می نشینند و البته موقع شنیدن خوابشان نمی برد استفاده از همین معدود کتاب های صوتی شدیداٌ توصیه می شود. تجربه خوبی بود که گفتم دوستان هم در جریان باشند

پ ن 4: نمره داستان از نگاه من 3.8 از 5 می‌باشد.

حکایت آن سال ها و همه سال ها

سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1389

از بلندای آسمانها   نه

از پشت دوربینهای قوی  نه

از خط سیر دیدگان فرشته های خداوند  نه

از پشت عینک بدبینی  هرگز

در سرزمینهای دور  نه

در سیاره ای دیگر از کهکشانها  نه

در افسانه های آدمیان خیال پرداز  نه

در خوانده ها و شنیده ها  هرگز

.

من در همین پیله سیاه کوچک خود

با چشم کور خود نیز می بینم

که چگونه بچه های تخس دوان دوان

از روی گلها عبور می کنند

که چگونه جوانه ها و شاخه های نورس یک نهال

در دستهایشان خرد می شود

که چگونه بر روی درختان

وحشیانه نام خود را به یادگاری می کنند

و من همه را می بینم

.

با گوش های ناشنوای خویش نیز می شنوم

صدای ضجه گل ها که در زیر پا له می شوند

صدای ترد شاخه ها که می شکنند

و طنین دلخراش آن که

مثل خوره مدام در مغزم تکرار می شود

و صدای قهقهه های مستانه از سر عیش

که حکایت از جنون دارد

جنون شکستن

جنون لگدمال کردن

جنون سوزاندن

جنون ویرانی

بی هیچ دل نگرانی

و من همه را می شنوم

.

به خود نگاه می کنم که

چه شرمگین به دنبال آنها روانم

چه شرمگین خرد شدنها را می بینم

چه شرمگین نهال های زخم خورده را می نگرم

چه شرمگین از قهقهه های آن ها لبخند می زنم

چه شرمگین صدای فاجعه  را می شنوم

و چه شرمگین صدای ضعیف درونم را

از انتهای آخرین چاه پر نشده

می شنوم و باز سکوت می کنم

به خواهرم چه بگویم!

به خواهرم چه بگویم!

.

1378/8/12

مشهد

پادگان ل 77

پ ن 1: این شعر حکایتی داشت و لذا بعد از 9 روز شعر دیگری در ادامه آن سروده شد که چند روز دیگر اینجا قرار می دهم...

پ ن 2: کتاب بعدی را با رای اکثریت دوستان انتخاب می کنم کاندیداها به شرح ذیل می باشند:

  الف) جاز  تونی موریسون ب) خنده در تاریکی  ناباکوف  ج)رهنمودهایی برای نزول دوزخ  دوریس لسینگ  د) موعظه شیطان  نجیب محفوظ  که تا کنون گزینه ب 3 رای و گزینه ج 2 رای و گزینه الف 1 رای داشته است .

پ ن 3: خانم نوشینه پیشنهاد داده اند که مطالب بلند در دو یا چند قسمت بیان شود نظرتان در این خصوص چیست؟ (با تشکر از ایشان و شما که در این خصوص نظر می دهید)

برچسب‌ها: خودشناسی

اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ایتالو کالوینو

شنبه 20 آذر‌ماه سال 1389

 

این کتابی است که در حقیقت از اشتیاق خواندن زاده شده است. من با اندیشیدن به کتاب هایی که دلم میخواست بخوانم شروع به نوشتن کردم و با خودم گفتم : بهترین وسیله ی داشتن چنین کتاب هایی این است که خود آدم آنها را بنویسد ، نه یکی ، بلکه ده تا ، یکی به دنبال دیگری و همه در یک کتاب. (ایتالو کالوینو)

تا وقتی که بدانم در دنیا زنی هست که خواندن را برای نفس خواندن دوست دارد, می توانم مطمئن باشم که دنیا ادامه دارد.

***

توی خواننده کتاب به کتابفروشی می روی و کتاب جدید کالوینو را به نام اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را می خری و به خانه می آیی و طی مناسکی! شروع به خواندن کتاب می کنی.داستان مربوط به مردی است که با یک چمدان وارد ایستگاه قطار در یک شهر کوچک می شود و می بایست یک رابط با او تماس بگیرد. وارد کافه ایستگاه می شود و در انجا با زنی جوان آشنا می شود و... توی خواننده تازه داری جذب موضوع می شوی که فصل به پایان می رسد و در فصل بعدی متوجه می شوی که کتاب از صفحه 32 به صفحه 17 بر می گردد و تمام کتاب به همین صورت صحافی شده است. پکر می شوی و در خماری باقی می مانی. فردا به کتابفروشی می روی و طی گفتگو با کتابفروش متوجه می شوی که داستانی که شروع کردی کتاب کالوینو نبوده است بلکه کتابی به نام دور شدن از مالبروک اثری از نویسنده ای گمنام و لهستانی تبار بوده است که در اثر اشتباه انتشارات جابجا شده است. کتابفروش مب خواهد نسخه ای سالم از کتاب کالوینو را به تو بدهد که تو ترجیح می دهی کتاب لهستانی را ادامه بدهی. آنجا با خانم خواننده ای آشنا می شوی که با همان مشکل تو روبرو شده است و اتفاقاٌ او هم قبل از تو کتاب لهستانی را انتخاب کرده است. جذب او می شوی (این مورد جهانشمول است!) و سر صحبت را باز می کنید و طی فرایندی آموزنده شماره تلفن خانم خواننده را می گیری تا با یکدیگر در مورد کتاب صحبتی داشته باشید...کتاب را می گیری و می آیی خانه و شروع می کنی به خواندن و متوجه می شوی که داستان هیچگونه ارتباطی با داستان قبلی ندارد! داستان را ادامه می دهی و این بار نیز پس از چند صفحه به صفحات سفید بر می خوری پس از بررسی متوجه می شوی که این کتاب لهستانی نیست و مربوط به زبان و ادبیات سیمری(منطقه ای که پس از جنگ دوم محو شده است) است و طبعاٌ با خانم خواننده (لودومیلا) تماس می گیری و دوتایی موضوع را پیگیری و ادامه می دهید و... این فرایند پایان نیافتن داستان ها و پیگیری دو نفره تا 10 داستان نیمه تمام دیگر ادامه می یابد و بدینوسیله داستان یازدهم که همین کتاب باشد شکل می گیرد. (ادامه مطلب اون پایین لطفاٌ)

 

پ ن 1: مطلب بعدی در مورد کتاب مثل آب برای شکلات اثر لورا اسکوئیول است.

پ ن 2: کتابی که الان در دست دارم همنوایی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی است.

پ ن 3: کتاب بعدی را با رای اکثریت دوستان انتخاب می کنم کاندیداها به شرح ذیل می باشند:

  الف) جاز  تونی موریسون ب) خنده در تاریکی  ناباکوف  ج)رهنمودهایی برای نزول دوزخ  دوریس لسینگ  د) موعظه شیطان  نجیب محفوظ  که تا کنون گزینه ب 3 رای و گزینه ج 2 رای داشته است که این رای گیری تا پس فردا مهلت دارد بشتابید!

پ ن 4: خانم نوشینه پیشنهاد داده اند که مطالب بلند در دو یا چند قسمت بیان شود نظرتان در این خصوص چیست؟ (با تشکر از ایشان و شما که در این خصوص نظر می دهید)


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

در باب پاسخ به سوالات

چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1389

لازم است که در همین ابتدا از دوستانی که در پاسخ دادن به سوالات شرکت کردند و یا شرکت می کنند و یا حتی قصد شرکت داشتند ولی بنا به دلایلی نتوانستند شرکت کنند تشکر کنم. از کمیته صیانت از آرای کامنت گذاران هم تشکر می کنم و امیدوارم در زندان بهشان خوش بگذرد و پس از آزادی کامنتهای افشاگرانه خوبی از ایشان داشته باشیم و...

اما در باب جمعبندی کامنت ها, اولین نکته جمعبندیی بود که نسبت به خودمون داشتیم! هرکس با خودش و پس از اون با نظرات دوستانمون آشنا شدیم و... اما بعد:

کتاب های ماندگار:

شازده کوچولو , 1984, خرمگس بیشترین رای را داشتند. پس از آن کتابهای زیر قابل توجه بوده اند(با سه بار تکرار): بار دیگر شهری که دوست داشتم , خداحافظ گری کوپر , کوری, صدسال تنهایی , قلعه حیوانات و در رده بعدی این کتابها با دوبار تکرار : کلیدر , عقاید یک دلقک, سمفونی مردگان , برادران کارامازوف , بادبادک باز , فضیلت های ناچیز, ناتوردشت , بوف کور, چراغ ها را من خاموش می کنم , همسایه ها , مترجم دردها , پیرمرد و دریا, راز داوینچی , همنوایی شبانه ارکستر چوبها ,دنیای سوفی, خانوم (بهنود) و پس از آن کتابهای ارزشمندی که فقط یک بار نام برده شدند که البته چیزی از ارزشهای این کتابها کم نمی شود.

سعی می کنم در کنار لیست 1001 کتاب این کتابها رو هم در برنامه قرار دهم و امیدوارم روزی (شاید در اولین سالگرد تولد وبلاگ) لیست 100 کتابی که باید قبل از نوشتن وصیتنامه خواند!! را منتشر کنیم.

.

نویسنده های محبوب :

خارجی ها : رومن گاری , کوندرا , کوئلیو , یوسا , کالوینو, سالینجر, کافکا و دوبوار

داخلی ها : هدایت, بهنود , بیضایی , نادر ابراهیمی

.

بهترین کتابی که تا الان در موردش نوشتم :

 شازده کوچولو , خداحافظ گری کوپر, رگتایم ,  یازده دقیقه و قمارباز

.

بهترین مطلب من در مورد کتابهای :

11دقیقه , قمارباز , خداحافظ گری کوپر

(البته خودم حس خاصی نسبت به برخی مطالب داشتم یعنی احساس رضایت داشتم از مطلبم یکی از اونها در قند هندوانه بود که البته کتابیست که توصیه نمی کنم! یا پس از اون محاکمه و مرگ قسطی و شوایک که کتابهای قابل توصیه ای هستند )

.

در مورد سوال 6و7 جالب بود برام این مطلب که تعداد زیادی از دوستان کششی نسبت به داستانهای جنایی پلیسی ندارند. اگر بخواهیم با دید علمی به این سوال و پاسخ ها نگاه کنیم یکی از عللی که این فاصله را ایجاد می کند به نوع تقسیم بندی کتابها بر می گردد; ما به راحتی می توانیم بگوییم که مثلاٌ رمان کلید شیشه ای اثر داشیل همت یک رمان پلیسی - جنایی است یعنی این گونه از رمان نسبت به گونه های دیگر کاملاٌ  استقلال دارد و همپوشانی خیلی کمی با سایر گونه ها دارد اما اکثریت رمانها به راحتی داخل طبقه بندی قرار نمی گیرند و گونه ها یا ژانرها همپوشانی زیادی با هم دارند و تفکیک آنها به سختی قابل انجام است....(این چیزیه که به نظر من می رسه و به خاطر احساس دینی که به این گونه از ادبیات دارم باید دفاعی می کردم!!)

.

فواصل زمانی ایده آل بین نوشته ها:

در این خصوص از روزی یک بار تا هفته ای یک بار پاسخ داشتم .

من سعی می کنم که هفته ای 2 بار مطلب در مورد کتاب داشته باشم حالا اگر توانستم در بین این مطالب کار دیگری هم بکنم می کنم.

.

در مورد کتابخوانی دوستان و ادبیات داستانی:

خوب از صفر تا خیلی زیاد داشتیم ... سعی می کنم در آینده نزدیک یکی دو مطلبی در باب اهمیت ادبیات داستانی داشته باشم!

.

ایرانی یا خارجی:

می خواستم از این طریق وزن کتابهای ایرانی و خارجی که می خوانم را کمی بسنجم . به نظر می رسد داخلی های قابل اعتنا را باید بیشتر بها بدهم که این کار را خواهم نمود.

.

برنامه آینده:

از این پس برنامه کتابخوانی را با کمک یک سیستم نظرسنجی ترکیبی به کمک دوستان تعیین خواهم نمود. به این صورت که  پنج گزینه (4 تا از آنهایی که نخوانده ام و یکی هم از آنهایی که باید دوباره بخوانم) معرفی می کنم و با توجه به رای اکثریت دوستان کتاب بعدی را انتخاب می کنیم تا با تعداد همراهان بیشتری کتاب را همزمان بخوانیم. کتابی که انتخاب شد خود به خود از لیست کنار می رود و پایینترین رای و یا کتابهای بدون رای نیز از لیست خارج می شوند و از لیست کتابهای موجود در کتابخانه خودم اسامی جدید به قید قرعه جایگزین می شوند و لیست 5 تایی بعدی ارائه می شود.

.

موضوع مهم طبقه بندی آرشیو وبلاگ:

الان یکی از مشکلات وبلاگ من موضوع بندی آن است. مقوله رمان با تعداد بالا (ظرف 6 ماه) بعدها مشکل جستجو و ... را پیش خواهد آورد. تقسیم موضوعی رمان به مثلاٌ اجتماعی ,تاریخی , حادثه ای, شخصیت, اندیشه و... با توجه به اینکه هر رمان می تواند در چند مقوله قرار بگیرد و با توجه به اینکه بلاگ اسکای قابلیت ارجاع یک مطلب به دو یا چند موضوع را ندارد , عملاٌ امکان پذیر نیست.

به نظرم رسید شاید تقسیم بندی بر اساس ملیت نویسنده راهگشا باشد. البته این نوع تقسیم بندی هم یکی دو تا عیب دارد. یکی از عیوب آن در مورد نویسندگان دو ملیتی است, مثلاٌ کازو ایشی گورو نویسنده ژاپنی (هرگز رهایم مکن و...) از 6 سالگی در انگلستان زندگی کرده است و کتاب را هم به زبان انگلیسی نوشته است و کلاٌ شخصیتش در اینجا شکل گرفته, حالا در این طبقه بندی در کجا قرار می گیرد؟ انگلیس یا ژاپن؟ در مورد آسیموف هم به همین ترتیب و الی آخر...

اگر تقسیم بندی را با توجه به ملیت انجام دهم اشکالی ندارد که باقی مقولات( داستان کوتاه و نمایشنامه) را حذف کنم و داخل همان ملیت قرار دهم؟ در این صورت مجموعه داستان هایی که از نویسندگان مختلف جمع آوری شده را چه کنم؟

به نظر می رسد مجموعه داستان و نمایشنامه و حتی مقولاتی چون پلیسی- جنایی و علمی-تخیلی را می توان جدا نمود و در کنار آن باقی را براساس ملیت تقسیم بندی نمود (اینجوری مشکل آسیموف هم حل می شود!)

خوشحال می شوم در مورد این موضوع هم با نظرات خود مرا یاری کنید. 

پ ن : کسانی که در انتخاب کتاب بعدی که در پی نوشت پست قبلی ذکر شد رای نداده اند می توانند و البته لطفاٌ شرکت نمایند , کاندیداها به شرح ذیل می باشند:

  الف) جاز  تونی موریسون ب) خنده در تاریکی  ناباکوف  ج)رهنمودهایی برای نزول دوزخ  دوریس لسینگ  د) موعظه شیطان  نجیب محفوظ

برچسب‌ها: کتاب خوانی

فاشیسم چیه؟ پرنده س؟ یا لک لک ؟ ییلماز گونی

یکشنبه 14 آذر‌ماه سال 1389


این کتاب حاوی 12 داستان از ییلماز گونی نویسنده (و البته کارگردان و هنرپیشه) کردتبار اهل ترکیه (1937- 1984) است. نویسنده این داستانها را در سال 1978 در زندان برای پسر کوچکش نوشته است زیرا معتقد بوده است که یک هنرمند انقلابی لازم است که یک میراث انقلابی برای فرزندش به جا بگذارد و در خلال داستانهای به ظاهر ساده موضوعات مهمی را به او انتقال دهد.

یکی دو تا از داستانها بد نبودند... ولی چندتایی به نظرم جالب نبودند , بیشتر به بلندگو دست گرفتن و ... که البته با توجه به شرایط زمانی و مکانی نویسنده قابل توجیه است.

یکی از داستانهای خوبش به نام بچه های ارابه چوبی که از این آدرس کپی کرده ام اینجا می آورم:

بچه گریه کنان به خانه آمد. پدرش پرسید:

_ چی شده پسرم؟

بچه گفت:

من ارابه* می خوام، اکرم یه ارابه چوبی داره اما نمی زاره من سوار شم.

پدر گفت:

_ شما با هم رفیقین، یه ارابه برای دوتاتون بسه.

بچه گفت:

_ آخه اکرم منو سوار نمیکنه، همش خودش سوار میشه، من اونو می کِشم میگه ((این ارابه مال منه، تو هم اسب منی))

_ شماها که خیلی وقته با هم رفیقین، دوستای خوب، خیلی هم همدیگه رو دوست دارین... حالا چی شده؟

بچه اشگش را پاک کرد و گفت:

_ باباش واسه اون یه ارابه چوبی ساخته! ارابه که نداشت میونه مون خوب بود، خیلی هم خوب بود، اسب** نیی داشتیم، با هم سواری می کردیم. امّا حالا که بابای اکرم براش یه ارابه چوبی ساخته اخلاقش عوض شده اصلن منو سوار نمیکنه، خودش سوار میشه منم ارابه رو می کشم. بعضی وقتا هم بچه ها می کشن...

_ خب تو نکش...

_ من نکشم، بچه های دیگه می کشن، من بهش می گم ((اکرم!... من سوار بشم تو بکش، بعدش هم تو سوار میشی من می کشم)) میگه ((نمیشه، همه بچه ها دلشون میخواد ارابه ی منو بکشن))... اون به ارابه اش خیلی می نازه... مثل اینکه باباش رنگ سبز و آبی هم خریده میخواد رنگش کنه.

_ به بچه ها سفارش کن اونام نکشن. وقتی همه حرفتون یکی شد و متحد شدین اونوقت اونم مجبوره بزاره همه سوار شین.

_ بچه ها گوش نمیدن... به اکرم گفتم ((من دوستت هستم، منم سوار کن یه کمی هم تو منو راه ببر)) گفت: ((نه)). نه منو سوار میکنه نه بچه های دیگه رو.

پدر فکری کرد و گفت:

_ می بینم از اون وقتیکه این ارابه چوبی پیداش شده، اکرمو عوض کرده... حالا اگه اکرم ارابه نداشت، من برای تو یه ارابه چوبی می ساختم، مطمئنی که تو هم مثل اکرم نمیشدی؟ سوار ارابه نمی شدی و بچه ها رو دنبال خودت نمیدووندی؟ بهش نمی نازیدی؟...

_ من مث اکرم نمی شدم من... من همهُ بچه ها رو سوار می کردم.

پدر با خنده گفت:

_ باشه پسرم حالا که اینطوریه، یه ارابه ی چوبی برات می سازم.

بچه خوشحال شد و گفت:

_ از ارابهُ اکرم حوشگل تر باشه. رنگشم قرمز بکن.

پدر مشغول ساختن یک ارابه چوبی شد و بچه با خوشحالی منتظر تمام شدنش بود. وقتی ساختن ارابه تمام شد پدرش را بغل کرد و بوسید و بعد بطرف جمع بچه ها دوید.

پدر که با چشم پسرش را دنبال می کرد دید تا یکی از بچه ها خواست سوار ارابه بشود پسرش با عصبانیت او را هول داد و داد زد:

_ ارابه مال منه!...

و کمی بعد در حالیکه باد تو دماغ انداخته بود نزدیک اکرم شد و بدون اینکه از او جدا بشود بچه ها را یکی یکی وادار کرد که ارابه اش را بکشند.

اکرم گفت:

_ ارابه ی من بهتره.

بچه گفت:

نه خیر مال من بهتره.

اکرم گفت:

_ بیا مسابقه بدیم.

_ باشه. مسابقه میدیم.

آندو با غرور از بین بچه ها اسب انتخاب کردند... و پدرش با تلخی لبخند زد... زنش وقتی دید شوهر بدون دلیل می خندد پرسید:

_ خیر باشه. واس چی داری می خندی؟

مرد گفت:

_ دارم به ارابه می خندم.

زن به طرف بچه ها نگاه کرد. ارابهُ اکرم و پسرش در خط مسابقه بود!

((یک... دو... س)) سه نشده دو تا ارابه راه افتادند و اکرم و بچه با دستشان ادای شلاق زدن را در می آوردند و داد می کشیدند ((هی... هی...)). سایر بچه ها در هیجان مسابقه بودند و دنبال ارابه ها می دویدند و پسربچه ایکه زمین خورده بود داشت پشت سر ارابه ها گریه می کرد.

_________________________________

*ارابه در ترکی بمعنی اتومبیل هم هست.

این کتاب را آقای ایرج نوبخت ترجمه و نشر دنیای نو آن را در 3000نسخه منتشر نموده است. این کتاب که حاوی نقاشی های ساده و کودکانه نیز هست 112 صفحه و قیمت آن 750 تومان است.

***

پ ن 1: مطلب بعدی در مورد کتاب اگر شبی از شبهای زمستان مسافری... می باشد.

پ ن 2: کتابی که الان در دست دارم مثل آب برای شکلات اثر لورا اسکوئیول است.

پ ن 3: کتاب بعدی که خواهم خواند همنوایی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی است.

پ ن 4: کتاب بعدی را با رای اکثریت دوستان انتخاب می کنم کاندیداها به شرح ذیل می باشند:

  الف) جاز  تونی موریسون ب) خنده در تاریکی  ناباکوف  ج)رهنمودهایی برای نزول دوزخ  دوریس لسینگ  د) موعظه شیطان  نجیب محفوظ

..........

پ ن 5: نمره این کتاب 2.1 از 5 می‌باشد.

( تعداد کل: 9 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل