X
تبلیغات
رایتل

مرگ قسطی لویی فردینان سلین

چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389

نوشتن در خصوص این کتاب هم سخت است و هم آسان! البته این هم از اون جمله های کلیشه ایست که برای شروع نوشته بد نیست. کتاب را می توان به دو قسمت تقسیم نمود در قسمت اول داستان روایتی درونی یک پزشک_نویسنده میانسال به نام فردینان از زندگی خود است. در ابتدا پزشک از مرگ سرایدار پیرش می گوید :

دوباره تنها شدیم.چقدر همه چیز کند و سنگین و غمناک است... بزودى پیر مى شوم. بالاخره تمام مى شود.خیلی ها آمدند اتاقم.خیلی چیزها گفتند.چیز به درد بخوری نگفتند. رفتند.

دیگر کسی را ندارم. دیگر حتی یک نفر هم نمانده که با روح مهربان مرده ها خوشرویی کند...دیگر باید تنهایی تحمل کرد.

در همین ابتدا متوجه افسردگی ,تنهایی و انزوای راوی و نفرتی که از سازو کارهای جامعه دارد می شویم. پزشکی که در محله ای فقیرنشین طبابت می کند و حقوق ماهیانه بخور و نمیری می گیرد و علیرغم سختی ها گلیم خود را از آب بیرون می کشد و در تنهایی خود البته می نویسد:

من که نه یهودی ام , نه خارجی, نه فراماسون , نه مدرسه نورمال دیده, بلد نیستم ارزش خود را ببرم بالا , زیادی به پایین تنه ام می رسم, اسمم بد در رفته... از پانزده سال پیش که توی این محله خراب شده عوضی ترین آشغال ها نگاه می کنند و می بینند چطور گلیمم را از آب می کشم بیرون, هر کاری دلشان می خواهد با من می کنند, هزار جور تحقیرم می کنند. همین که هنوز بیرونم ننداخته ند خودش جای شکر دارد. نوشتن جبران همه اینهاست.

افراد مرتبط با او یک پسرخاله پزشک است و منشی پیرش که وظیفه تایپ نوشته های او را هم دارد و نهایتاٌ خواهر زاده این منشی که با خاله اش زندگی می کند.با پسرخاله در مورد نوشته هایش مشورت می کند:

گوستن می گفت: می توانی گاه به گاهی چیزهای خوب و خوشایند تعریف کنی...زندگی همیشه هم نکبت نیست. از یک نظر حرفش درست است.توی کار من یک جور وسواس هست, یک جور غرض ورزی. نشان به این نشان که آن دوره ای که هر دو گوشهام وزوز داشت و از الان هم خیلی بیشتر, دوره ای که مدام تب داشتم, خیلی کمتر از الان افسرده بودم... رویاهای خیلی قشنگ می بافتم...

پزشک البته به واسطه شغلش و محل طبابتش با مردم فقیر در ارتباط است. با بچه ها رابطه خوبی دارد و همچنین حیوانات... نظر پزشک در مورد نیاز مردم برایم خیلی جالب بود چون مشابه این تحلیل را از برادرم که همین شغل را چند سال قبل در مکانی مشابه داشت شنیدم البته نه با این قدرت:

این بدبخت ها... چیزی که کم دارند سرگرمی است نه سلامتی... چیزی که ازت توقع دارند ... کاری کنی که دلشان باز بشود ... تعجب کنند ... دنبال مرض های تازه باب شده اند!... می خواهند که پدر خودت را در بیاری ... شور و علاقه نشان بدهی ... دیپلم و لیسانس را برای همین گرفته ای دیگر... هه! بشر یعنی این... یعنی در همان حالی که دارد مرگ خودش را تدارک می بیند خودش را با مرگ سرگرم کند.

به هر حال خود سلین پزشک بود و در همین شرایط کار و زندگی می کرد و این برگرفته از تجربیات خود نویسنده است. در بخش اول با درگیری های نویسنده با پیرزن منشی بر سر دست نوشته های گمشده افسانه ای که راوی تازه نوشته است مواجه می شویم. با غرغر ها و نک و نال ها... با احساس اینکه همین معدود افراد مرتبط با دانسته هایشان از ضعفهای شخصی راوی می توانند عرصه را بر او تنگ کنند... این بخش همزمان با اینکه نویسنده در حال سوختن در تب شدید است با هذیان گویی های او درباره زندگیش طی می شود.

سرنوشت باشد یا هر چیزی , بد بلایی ست پیری , دیدن اینکه توی زندگی آدم همه چیز عوض می شود, خانه ها, شماره ها, ترامواها و حتی آرایش سر آدم ها. ... دیگر هیچ دلم نمی خواهد عوض بشوم. شاید خیلی چیزها باشد که ازشان ناراضی باشم. اما دیگر با منند, مثل اینکه با اشان ازدواج کرده باشم. شاید آدم بیخودی باشم, اما همان قدر خودم را دوست دارم که می دانم آب سن گند و لجن است. کسی که تیر چراغ خمیده نبش شماره 12 این خیابان را عوض کند واقعاٌ دل من را می شکند. زندگی ما گذراست, حقیقتی است, اما تا همین جاش هم زیادی گذشته.

پزشک در حالی که در تب می سوزد و پس از مشاجره اساسی که با مادرش که برای عیادت آمده و برای منشی دارد از خوبی های پدر فردینان یاد می کند به خاطرات کودکی رجوع می کند. بازگشتی که با احساس نفرت توام است و از اینجا بخش دوم کتاب شروع می شود و ما با ریشه های این نفرت روبرو می شویم:

... نفرت واقعی از اعماق می آید از جوانی ای که با کار مظلومانه بیدفاع تباهش کرده. این نفرتی ست که آدم را می کشد. نفرت چنان عمیقی که در هر حال ازش چیزی همه جا باقی می ماند. مثل شیره ای آن قدر روی زمین پخش می شود که همه چیز را زهرآگین می کند, آن قدر که دیگر چیزی نمی روید غیر از رذالت, میان مرده ها, میان آدم ها.

بخش دوم از ابتدای قرن بیستم شروع می شود. فردینان کودکی 6 ساله است. پدرش کارمند ساده شرکت بیمه است و همیشه با دلهره از دست دادن کار خود روبروست و مادرش مغازه ای خرازی در یک پاساژ دارد و با پای لنگش همیشه در حال سگ دو زدن است ولی شرایط به گونه ایست که نه تنها آنها بلکه باقی کسبه پاساژ هم زیر فشار اقتصادی در حال له شدن هستند. فشار فقر و مشکلات اجتماعی ابتدای قرن بیستم در جوامع صنعتی طبقات فرودست را خورد می کند و صدای خورد شدن را در خلال خاطرات فردینان به خوبی می شنویم. این فشار بعضاٌ شخصیت های داستان را تا مرز جنون پیش می برد. همه با عجله در حال تلاش برای رسیدن به آرامش و خوشبختی هستند ولی به جایی نمی رسند.

روی سنگفرش های کت و کلفت مادرم دستم را می گرفت و می کشید تا ازش عقب نمانم... آن قدر عجله داشتیم که من توی همان شلوارم خودم را سبک می کردم. اصلاٌ من تا سربازی همیشه کونم گهی بود , بس که همه جوانیم عجله داشتم.

 در این میان فردینان که یک کودک ناخواسته است از سوی خانواده به خصوص پدر مسئول همه بدبختی ها قلمداد می شود. زندگی در میان کسانی که همه خود را قربانی می دانند! همه چیز از دیدگاه فردینان روایت می شود و ما از دریچه نگاه او به شخصیت ها نگاه می کنیم و همراه با او حالمان از شخصیت پدرش به هم می خورد و دلمان برای مادرش می سوزد هرچند از نصیحت های بی امان و قضاوت های نادرستشان دلگیر می شویم.

فردینان پدرش را در صفحات گوناگون اینگونه معرفی می کند:

پدرم مرد تنومند موبوری بود, برای هیچ و پوچ از کوره در می رفت, یک دماغ گرد مثل بچه شیر خوره و سبیل خیلی کلفتی داشت... فقط گرفتاری ها و بدبختی ها یادش می ماند که صد تا صد تا هم سرش آمده بود.

وحشتناک ترین چیزها را پیش خودش مجسم می کرد... با چیزهایی که توی کله اش بود می شد بیست تا تیمارستان را پر کرد.

خیلی دلم می خواست با ام حرف بزند, اما همه ش غرغر می کرد... در عمق آدم خوشقلبی بود. من هم خوشقلب بودم. اما زندگی مساله اش قلب نیست.

مادرش اما در تمام مراحل به فکر کار کردن و سختی کشیدن است و حتی با تمامی سختی هایی که کشیده در دوران پیری هم از خوبی های شوهرش حرف می زند و انگار سال به سال که از مرگ پدر می گذرد خاطره او برایش بهتر و بهتر می شود.

ته دلش می خواست جای همه کار کند... همین که کاری یا دغدغه ای از همه بدتر و سخت تر بود فوراٌ حس می کرد برای او خوب است.

خانه محقری داشتند:

مادرم میز را می چید. یک بشقاب از دستش می افتاد. پدرم عصبانی می شد, خیز بر می داشت که کمکش کند. آشپزخانه آن قدر کوچک بود که هی می خوردیم این ور و آن ور. برای آدم عصبی ای مثل بابام جا نداشت...

فردینان تک تک اعضای خانواده را معرفی می کند عموها و عمه و ... و به سبک زیبایی هم این کار را می کند و حیف که مطلب طولانی می شود... هیچ کدام به قول فردینان الگوی مناسبی نبودند تنها مادربزرگ بود که گلیمش را خوب از آب بیرون می کشید که او هم از دنیا می رود. بعد از مادربزرگ هم تنها شخصی که گاهی به داد فردینان می رسد دایی ادوار است ... در این اوضاع احوال روزها به فردینان این گونه می گذرد:

روزها خوش نمی گذشت. بندرت پیش می آمد که چند ساعت بعد از ظهر را گریه نکنم. توی مغازه بیشتر از لبخند سیلی نصیبم می شد. برای هیچ و پوچ عذرخواهی می کردم, کارم این بود که بابت هرچیز عذرخواهی کنم.

فردینان از کودکی به دلیل فقر خانواده مجبور است کار کند و کارهای مختلفی را امتحان می کند و هر بار روزگار به سختی حال او را می گیرد. بار اول کارفرما فقط می خواهد مجانی بیگاری بگیرد... در کار بعدی علیرغم تلاش بیحد دچار خیانت می شود و در همه موارد در حالیکه او گناهی ندارد همه کاسه کوزه ها سر او شکسته می شود و مدام دچار سرکوفت خانواده می گردد.

پدرم چون مطمئن بود که من در آینده دزد می شوم مدام سرم نعره می کشید...بابا آینده را می دید, تیره و تار هم می دید.

... از دور من را که یک گوشه ای نشسته بودم نشان می داد, من ناخلف! آب زیر کاه, دله ... منی که هر چه فداکاری بود به خاطر من بود... من ... من کون گهی... من جوش جوشی...قاتل جوراب ... من بودم که همه نتیجه گیری ها آخرش به من می رسید, من, بز بلاگردان همه بدبختی ها...

به هر حال این وضعیت به جایی می رسد که این باور در ذهن او می نشیند که واقعاٌ نمی تواند کار کند و همگام با دیگران که به فکر پیدا کردن راه نجات برای او هستند خودش هم سردرگم که چگونه باید توبه کند و به راه راست برگردد و سر آخر به نفرتی ریشه دار تبدیل می شود.

من از همه کارها متنفرم. پس دیگر چه فرقی بگذارم؟... آدمی نیستم که از کار ستایش کنم... اگر به من باشد می رینم به هرچه کار است...

باور نکردنی ست که بچه چه باری ست روی دوش خانواده!...من فقط باید حرف گوش می دادم و کار می کردم!...کارهایی هم که چقدر راحت بود!...باید کاری می کردم که همه خطاها و گرایش های شنیعم فراموش بشود!... غم و غصه هرچه بود مال آنها بود! آه و ناله هرچه بود برای آنها بود! آنها بودند که مفهوم زندگی را می فهمیدند! روح حساس را فقط آنها داشتند!... فقط و فقط هم آنها, تنهایی! اصلاٌ نمی خواستندمن هم با آنها باشم, وانمود کنم که می خواهم کمکشان کنم... من هم یک خرده از آن همه بدبختی بچشم ... نه, همه ش منحصراٌ مال خودشان بود! این به نظرم بینهایت ظالمانه می آمد.

خلاصه بعد از همه این بدبختی ها دایی ادوار دل نازک شگردی به کار برد و فردینان را فرستاد انگلیس تا زبان یاد بگیرد و بعد از برگشت او را معرفی کرد به یک مخترع همه فن حریف که مجله ای مثل دانستنیها در می آورد و ...... نصف بیشتر داستان از این جا به بعد است که من لام تا کام چیزی در موردش نمی گم!

سبک روایی داستان یکی از خصوصیات بارز کتاب است و سلین معتقد است بدون هیچ ادا و اصولی همانطوری می نویسد که حرف می زند و بدین ترتیب انتقال احساس را ممکن می سازد. سلین در مقابل انتقاداتی که به زبان بی ادبانه و خشونت و بی رحمی دائمی موجود در کتابهایش می شود می گوید من همانطوری می نویسم که حس می کنم... چه کنم این دنیا ذاتش را عوض کند, من هم سبکم را عوض می کنم.

اگر بپرسیم چرا این قدر تلخی و سیاهی و بدبینی و شقاوت در روایت:

سلین عمیقاٌ معتقد بود که ادبیات از بیان همه بدی های نهاد بشر طفره رفته است و نویسندگان مصرانه در کار آن بوده اند که انسان را خیلی بهتر از آنی که هست بنمایانند... در جایی گفته است همه ما آزاد تر می شدیم اگر همه حقیقت درباره بدسگالی آدم ها بالاخره گفته می شد.

 این بخش های قرمز رنگ را از مقدمه مرحوم مهدی سحابی آوردم که به نظرم ترجمه بسیار خوبی از کار در آورده است.

زبان کتاب قابل فهم است. بر خلاف آن چیزی که منتقدین نثر سلین گفته اند که زبان آرگو است و در مقدمه هم به آن اشاره شده است; من با چنین چیزی مواجه نشدم! زبان آرگو تا اونجایی که من می دانم به استفاده از کلمات و اصطلاحاتی اطلاق می شود که عموماٌ بین اعضای گروههای غیر رسمی مانند قاچاقچیان و ولگردان خیابانی و... رواج دارد و لذا اصطلاحات این زبان به نوعی برای دیگران قابل فهم نیست.طبیعی است که احتمال دارد این موارد در ترجمه هضم شده باشد ولی در جایی خواندم که خود سلین هم به این موضوع اعتقاد نداشته است. زبان روایت بیشتر محاوره ای و عامیانه است که مشابهش را در ادبیات خودمان دیده ایم.

چیز دیگری که از سبک ویژه سلین می بینیم و در عباراتی که انتخاب کرده ام نیز مشهود است سه نقطه های زیاد است که به نظرم وجودش الزامی است و از سر جنگولک بازی نیست. تصور کنید همه این جملات پشت سر هم می آمد ; احساس خفگی به آدم دست می داد. علاوه بر این ها می ماند کمی فحش که البته به میزانی نیست که ظاهراٌ منتقدین لباس زیر ایشان را سر میله بدون پرچم ما کرده اند ... البته در ترجمه فارسی هم پالایش شده و فقط حروف اول فحش ها آمده است و خواننده بنا بر تشخیص خود آن را کامل می نماید و در تکمیل متن مشارکت می نماید البته طبیعیه که اکثر این فحش ها در زبان فارسی با ک شروع می شود!

مورد قابل اشاره طنز تلخیست که بعضاٌ در عبارات انتخاب شده مشهود است و یکی دو مورد از شیرین هاش را هم این پایین می آورم:

مثل همیشه دروغگو و ریاکار باقی می ماند, عین یک دو جین سینه بند!!

 ...

این کتاب توسط مرحوم مهدی سحابی ترجمه و توسط نشر مرکز منتشر شده است.

کمی طولانی شد که اقتضای قطر و عمق کتاب بود.

کتابی بدین پایه و نبودن در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند شائبه هایی را در ذهن ایجاد می کند که رگه هایی از آن را در زندگینامه سلین می شود دید.

پی نوشت1 : چند تن از دوستانی که از این کتاب نالیده بودند در همان سی چهل صفحه اول مانده بودند. کمی باید صبور بود تا با نثر کتاب خو بگیریم. یک تشکر ویژه از حسین به خاطر معرفی این کتاب به من و یک تشکر ویژه از عباس به خاطر معرفی آن به حسین ! و یک یاد خیر مجدد هم از مترجم.

.............................

نمره کتاب 4.7 از 5 می‌باشد.

11سال پیش چند روز قبل!

دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1389

کمی زیادی خوشبینانه است شاید!! کمی هم یه جورایی... بالاخره دوران سربازی است دیگه! 

***

می روم در دشت تنهایی

می سرایم خویشتن را

چیستم من ای من از من غریب

چیستم من چیستم جز یک مسافر در درون این قطار زندگی

راهی راهی عجیب

بی اختیار

راه بی پایان ره روزانگی

کوره راهی که مرا با خود برد هر جا که می خواهد

چیستم من غیر یک پر در هوا

درمیان بادهای سهمگین

چیستم من غیر یک پف روی آب

آب غران , آب توفنده

مرا هر دم زند بر روی هر سنگی که می خواهد

من چیستم بازیچه این چرخ گردون؟

زندگی را دود کردن از برای زنده بودن

زنده بودن از برای دود کردن زندگی را

من همینم یا که چیز دیگرم؟

راست می گویند که من

جانشین آن خدا بر روی خاکم

                                     یک من آزاد , خود مختار

***

در کنار کوره راه زندگی

در میان صخره ها

گاه و بیگاه چشم من

آشنا گردد به روی منظره هایی شگفت انگیز و تکراری

بر زمین افتاده اجسادی به زیر صخره ها

در کنار شان ریخته خونهای پاک

در درون دستهاشان پرچمی خشکیده است

که حکایت می کند با من از این پیشینیانم این چنین:

ما خواستیم از کوره راه روزمره ی  زندگی

راه بی پایان ره روزانگی

راه دیگر را گزینیم

                       آن ره آزادگی

از همین رو از درون راه خارج می شدیم

تا که راه دیگری را طی کنیم

تا به بالای بلندای زمان

صخره ها را زیر پامان پی کنیم

ای که بعد از ما درون راه خواهی زد قدم

چشم بگشای

تو به غیر از یک پری روی هوا

تو به غیر از یک پفی بر روی آب

تو نیستی بازیچه این چرخ گردون

چشم بگشای , راه ما پی گیر

***

اینک

این منم آن جانشین خالقم بر روی خاک

این منم آن وارث خونهای پاک

اینک آن پرچم به روی دستهایم

                                      پرچم آزادگی

راهی ام در کوره راه

لیک خواهم من به روی صخره ها بالا روم

می توانم در رهی دیگر گذارم پا

                                   یک مسیر تازه سازم

کوله بار راهیان قبل خود را هم به دوش خسته ام گیرم

جای پای خویش را در راه هایی من گذارم

کاندر آن از قبل من

هیچ انسانی نکردست امتحان آن راه را

من توانم ساختن فردای خود را

***

اینک

      من

         در درون دشت تنهایی به هر سویی که خواهم راه می پویم.

1378/5/20

مشهد

برچسب‌ها: خدمت سربازی، آزادی

ریشه ها

شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389

دو هفته قبل اومدم ولایت! همیشه وقتی می خوام برم مسافرت انتخاب اولم اینجاست. شاید به خاطرات کودکی در تعطیلات تابستان ارتباط داشته باشه. دوست دارم توی کوچه های روستا قدم بزنم. می زنم. به خانه های خالی و خراب شده نگاه می کنم و سعی می کنم حالت قبلی آنها را در ذهنم جستجو کنم. زمانی که همه خانه ها ساکن داشت. اون زمان سر هر گذری با یه آدم روبرو می شدم و معمولاٌ باید به این سوال جواب می دادم که من پسر کی هستم! البته همه جواب رو می دانستند! فقط می خواستند ببینند که زبان اونا رو می فهمم یا نه ! یا شاید می خواستند توجه رو به اهمیت ریشه ها جلب کنند... نمی دونم. ولی می دونم وقتی با اون لهجه ضایع شهری جواب می دادم, پور فلانی, لبخند می زدند و وقتی می گفتم نوه فلان فلان و اسم پدر بزرگ و پدر پدربزرگم رو می آوردم, سوال کننده کلی حال می کرد... ریشه ها خیلی اهمیت داشت.

پدرم از پدرش هیچ خاطره ای نداشت چه برسه از پدربزرگش! پدرش وقتی 4 ساله بود رفته بود و مادرش هم در 8 سالگی! فکریم چطوری تونسته بود با این شرایط بیاد تهران و کار کنه و درس بخونه و دیپلم بگیره اون هم در دهه بیست و اوایل دهه سی... جنمی داشتند این قدیمی ها.قصه تعریف کردن رو خیلی دوست داشت و من هم قصه گوش دادن رو ...

هنوز دارم قدم می زنم و نگاهم به سقف های ریخته خانه ها میفته ... هفت هشت سالم بود و روی پشت بام خانه پدربزرگ (مادری) در شب های تابستان می خوابیدیم و پدرم ستاره ها را نشون می داد و قصه می گفت... چه قدر ستاره است توی آسمان روستا...

شب وقتی برای خواب می رفتیم, پدربزرگم از خواب بلند می شد و می رفت برای کار! خوابش تکمیل شده بود چون بعد از غروب آفتاب فوقش یک ساعت بیدار بودند. هنوز برقی در کار نبود. یه بار نصفه شب فانوس رو روشن کرد و منو با خودش برد توی کوه و از کوره راه هایی که الان فقط مایه تعجب منه عبور کردیم و رفتیم جایی که گله روستا اتراق کرده بود تا من با اون احساس مالکیت کودکانه چشمام رو بچرخونم تا بزم رو پیدا کنم! اون بز گنده اسرائیلی!

من عاشق تابستان ها بودم برای اینکه بتونم چند هفته ای برم اونجا... عاشق این بودم که صورتم رو بمالم به صورت پدربزرگ و ریش تیغ تیغی اش رو روی لپهام حس بکنم ... پدربزرگ خیلی زود رفت. من 14 سالم بود. دکترا گفته بودند که نباید سیگار بکشی اگه می خوای زنده بمونی. نمی دونم می خواست یا نمی خواست ولی به هر حال رفت و پشت امامزاده خوابید همونجایی که می گن پدربزرگ پدریم خوابیده... ریشه ها خیلی اهمیت داشت.

اون زمان من باید تهران می موندم چون امتحان داشتم! پسرخاله ام مراسم رو برام تشریح کرد. اونا توی شهر نزدیک زندگی می کردند. پسرخاله ام تنها پسر همسن من توی فامیل بود. همیشه روی کوه ها این ور و اون ور می دویدیم. داستانها داشتیم. همیشه رقابتمون می شد که بابابزرگ کدوم رو بیشتر دوست داره ... شاید واسه همین اونم زود رفت پیش بابابزرگ خوابید!... ماشینی که اون توش بود و اون تانکر توی یک ثانیه به سر پیچ رسیدند. یک ثانیه این ور یا اون ور قضیه خیلی فرق داشت... کیلومترها اون طرف تر من تمام شب تا صبح رو حالت تهوع داشتم و مسمومیت. صبح دیدم می تونم بخوابم گرچه سرم خیلی درد می کرد. تازه جا رو انداخته بودم که تلفن زنگ زد. هنوز تلفن های بی موقع تن منو نمی لرزوند! پدرم گوشی رو برداشت و چند ثانیه بعد زد زیر گریه دقیقاٌ همینجوری که من الان گریه می کنم. ریشه ها خیلی تاثیر گذارند.

پدرم قصه تعریف کردن رو دوست داشت حتی اگه برای بار هزارم بود. من هم دوست دارم ولی نه با اون حوصله... پسر کوچیکه من وقتی برای بار هزارم طلب یه قصه خاص رو می کنه خنده ام می گیره ... احتمالاٌ من هم اینجوری بودم. من واسه پسرام می تونم قصه بگم ولی برای پدر نمی تونستم. این سالهای آخر اگه نگاهم توی نگاهش میفتاد حتماٌ باید می دویدم بیرون و یه شکم سیر گریه می کردم... صورتش شسته شد و موهاش شونه شد و بعد رفت ... نمی دونم اگه اون روز قرص فشارش رو خورده بود شاید قضیه خیلی فرق پیدا می کرد... فکر کنم که حمید مصدق راضیه از اینکه شعرش رو روی سنگ قبر بابا نوشتم :

قصه نغز تو از غصه تهیست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

دو هفته قبل اومدم ولایت! مادربزرگم دامادش رو خیلی دوست داره. هر بار که منو می بینه یه منبر در مورد خوبی های بابا برپا می کنه! مادربزرگ یکی از تک ساکنین خانه های برقرار روستاست. عجب زنیه! نه این که از بابام تعریف می کنه! نه! واسه اینکه بی سواده و کلی شعر بلده , واسه اینکه 86 سالشه و تنهایی اونجا زندگی می کنه و وقتی ما می ریم ناهار درست می کنه مثل قدیما, واسه اینکه حساب تمام آبیاری ها و زمان ها رو داره. حساب همه چیزو داره! براش تلویزیون جدید آوردم تا حوصله اش سر نره. خونه بچه هاش (اون سه تای باقی مونده از نه شکم زاییدن که البته مردن بچه ها در سنین یک و دو و پنج سالگی خودش داستانیه) بیشتر از یکی دو روز بند نمیشه البته خانه ما تا یک ماه دوام میاورد که اونم توی این یکی دوسال اخیر میگه نمی تونم! وقتی میبینم بابات نیست غصه ام میشه...

یاد قدیم ها می افتم. مادربزرگ تنور رو روشن کرده ... مواد آش معروف رو ریخته داخل یک ظرف سفالی و گذاشته داخل تنور... هر کی خبر شده که تنور روشنه ظرفهاش رو آورده گذاشته توی تنور ... مادربزرگ در طول شب چند بار بلند میشه و به تمام ظرف ها سر می زنه و هم می زنه... صبح آش آماده است چه آشی! ... همسایه ها میان ظرفاشون رو می برن چه صفایی!...

توی کوچه های روستا قدم می زنم. خونه ها خالی اند و دیگه همسایه آنچنانی نیست. دیگه تنوری روشن نمیشه و خیلی دیگه های دیگه ... حالم گرفته میشه.

موقع رفتن مادربزرگ حلالیت می طلبه و دیدار رو حواله می کنه به قیامت. خنده ام می گیره!... دیشب خبر شدم اومده خونه خاله. زنگ زدم باهاش صحبت کردم باهام خداحافظی می کنه. می گم ننجون تو که چیزیت نیست! جمله حکیمانه می گه خنده ام می گیره... دو ساعت بعد زنگ می زنند و می گن مادربزرگ یک استکان آب خورد و رفت. گریه ام می گیره.

امشب هم توی روستام. مادربزرگ هم کنار باقی ریشه ها خوابیده. یه خونه دیگه هم به جمع خونه های متروک روستا اضافه شد ولی آسمان روستا همونجور پر ستاره است.

1389/5/18

برچسب‌ها: مرثیه، پدر، نوستالژی، خاطره

شوایک یاروسلاو هاشک

یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1389

 

  

 

شوایک بهلولی است چک تبار در زمان جنگ جهانی اول , زمانی که چک بخشی از امپراطوری اطریش- مجارستان محسوب می شود. او آدم لوده ای است که زیاد حرف می زند , البته شاید بهتر باشد بگوییم خیلی زیاد. همیشه در صحبت هایش به ماجراهایی اشاره می کند که به نحوی طنزآمیز به شرایط مورد نظر شباهت دارد. طنز اجتماعی شوایک به دل آدم می نشیند و البته باید گفت که نوک تیز طنز آن به سمت نظامی گری است. هاشک با خلق شخصیت شوایک به نقد شرایط سیاسی نظامی امپراطوری می پردازد.

این رمان 4 بخش عمده دارد: 1- در پشت جبهه 2-در جبهه 3- کتک کاری پر افتخار 4- دنباله کتک کاری پر افتخار  که البته بخش چهارم با مرگ نویسنده در 40 سالگی ناتمام می ماند. البته ناتمام بودن کتاب لطمه ای به کتاب وارد نمی کند فقط حسرتی به دل خواننده می ماند که البته این زنجیره می تواند تا حال حاضر و در تمام شرایط مشابه ادامه پیدا کند , منظورم این است که این نوع کتاب ها پایان ندارند. بخش اول قبلاٌ توسط ایرج پزشکزاد با نام شوایک سرباز پاکدل توسط انتشارات کتاب زمان چاپ شده است. و بخش هایی از قسمت دوم تحت عنوان مصدر سرکار ستوان توسط مرحوم حسن قائمیان در قبل از انقلاب ترجمه شده است. ولی این کتاب ترجمه کل رمان است که مترجم آن را از زبان مجاری ترجمه کرده است (ظاهراٌ آقای ظاهری سالها در مجارستان اقامت داشته اند و به این زبان مسلط هستند, یاد این جمله شوایک افتادم: "تقصیر همه مجارا نیست که مجارن"!) و به نظرم ترجمه دقیقی است. بد نیست بدانیم که این کتاب به بیش از 50 زبان ترجمه شده است.

هاشک در کتاب خود، شوایک را "سرباز خوب" نامیده است که کنایه از توقعی است که امپراطوری‌ از شهروندان خود دارد. از دیدگاه ارتش امپراطوری سرباز خوب، سربازی است خوش‌خدمت، گوش‌به‌فرمان و غیور.

بعد از هاشک نویسندگان زیادی از شخصیت شوایک استفاده کردند که مشهورترینشان برتولت برشت است که نمایشنامه ای با عنوان شوایک در جنگ دوم جهانی نوشت (این نمایش را فرهاد مجدآبادی با بازی جمشید اسماعیل خانی وبهروز بقایی و آتیلا پسیانی و... روی صحنه برده است).

برشت در جایی اشاره می کند که "چنانچه لازم باشد از سه اثر نام ببریم که ادبیات جهانی قرن ما را آفریده اند, یکی از آنها بی تردید شوایک سرباز غیور است".

خود نویسنده شوایک را اینگونه معرفی می کند: "روزگاران بزرگ مردان بزرگ می طلبند. هستند قهرمانان فروتن و ناشناخته ای که تاریخ آنان را به سان ناپلئون نستوده است , حال آنکه خصال شان سرفرازی های اسکندر مقدونی را هم بی رنگ می کند. این روزها ,هنگام گردش در کوچه‌های پراگ به مرد شندرپندری برمی‌خورید که خودش هم نمی‌داند در رویدادهای روزگار بزرگ کنونی چه نقش مهمی بر دوش داشته است. سرش به کار خودش است. آزارش به کسی نمی‌رسد و روزنامه‌نگاران هم با درخواست مصاحبه مزاحم او نمی‌شوند. اگر اسمش را بپرسید با سادگی و فروتنی جواب خواهد داد: شوایک هستم... او معبد هیچ الهه ای در افه سوس را به مانند اروستراتس خرف نسوخته است تا به این وسیله به کتاب های درسی راه یابد."

شوایک را نمی توان فقط یک دیوانه در نظر گرفت چون در خلال صحبتهای او با هوشمندی خاصی مواجه می شویم در همین رابطه نویسنده در پی گفتار بخش در پشت جبهه چنین اشاره کرده است: "نمی دانم آیا با این کتاب توانسته ام به چیزی که می خواستم دست یابم.در هر صورت, این که شنیدم کسی به دیگری این طور دشنام می داد:خلی...مثل شوایک , نشان می دهد که موفق نبوده ام. اما اگر کلمه شوایک به دشنام تازه ای در جنگ (به ضم جیم) دشنام ها بدل شود, باید به همین خرسند باشم که زبان چکی را با کلمه ای غنی تر ساخته ام"

***

شوایک از خدمت نظام به دلیل خل بودن معاف شده است و در پراگ مشغول خرید و فروش سگ و قالب کردن سگهای ولگرد بی اصل و نسب به عنوان سگ های اصیل به جماعت است و اوقات فراغت خود را معمولاٌ در میخانه ها می گذراند. زمانی که ماموران مخفی امپراتوری در همه جا حضور دارند و مراقبند تا اگر کسی حرف بوداری بزند ترتیبش را بدهند. داستان با خبر ترور ولیعهد اتریش در سارایوو شروع می شود (کاش مستند بی بی سی در رابطه با این ترور را دیده باشید خیلی جالب بود) و در میخانه ای که شوایک حضور دارد مامور مخفی بعد از تلاش های زیاد! بالاخره موفق می شود که حرفی از زیر زبان شوایک بیرون بکشد و میخانه دار هم که آدم با تجربه ایست و سعی می کند دم لای تله ندهد در خصوص نبود عکس امپراتور روی دیوار می گوید به علت اینکه مگس روی عکس ریده بود آن را برداشته است و همین جمله او را نیز به زندان می کشاند. بعدها شوایک خطاب به همسر پالویتس میخانه دار که بیگناه به زندان محکوم شده است چنین می گوید: "خیال نمی کردم واسه یه آدم بی گناه ده سال حبس ببرن.پنج سال شنیده بودم , اما ده سال...این دیگه زیاده".

اما شوایک بعد از بازجویی به پزشکی قانونی فرستاده می شود و از آنجا به دلیل دیوانه بودن به تیمارستان فرستاده می شود. شوایک بعدها در خصوص روزهای خوش تیمارستان اینگونه یاد می کند:

"فکریم که چرا دیوونه ها از این که اونا رو اون جا نیگر داشتن این قدر شاکی ان. اونجا آدم می تونه لخت و عور کف اتاق بخوابه, مث شغال زوزه بکشه, لنگ و لقد بندازه و گاز بگیره... اونقدر آزادی وجود داره که حتی سوسیالیستام به خواب ندیده ن. اونجا آدم می تونه راجع به خودش بگه که خداس ,یا مریم مقدسه, یا پاپ اعظمه, یا واتسلاو قدیسه ; هرچند این آخری رو راه به راه طناب پیچ می کردن و لخت و عور می چپوندن تو انفرادی. یکی بود که عربده می کشید و می گفت اسقف اعظمه, اما تنها کاری که می کرد این بود که همه چی رو عوضی می دید, و یه کار دیگه م می کرد که بلانسبت, روم به دیوار , باهاش هم قافیه س... اونجا همه هرچی دل شون می خواست می گفتن, هرچی که سر زبونشون می اومد, عین پارلمان ... شر تر از همه یه آقایی بود که ادعا می کرد جلد شونزدهم لغتنامه است و از همه می خواست وازش کنن ... وقتی آروم گرفت که کردنش تو روپوش, خیال کرد دارن جلدش می کنن و خیلی ذوق می کرد..."

به هر حال دوران خوش تیمارستان به دلیل مشکوک بودن به تمارض می گذرد و این بار در کمیسری با فعل و انفعالاتی آزاد میشود و به خانه برمی گردد اما خانم سرایدار به گمان اینکه کسی که دستگیر (بخوانید بازداشت موقت) شود حالا حالاها بیرون نمیاد اتاق شوایک را به دربان کاباره اجاره می داده است! حالا صحنه ای که شوایک وارد اتاقش می شود: "شوایک فوراٌ دید که غریبه ناشناس تمام و کمال در خانه او بار انداخته, روی تخت او می خوابد, و حتی آن قدر بلند نظر است که به یک نیمه آن قناعت کرده, نیمه دیگر را در اختیار زنک گیسو بلندی گذاشته, که او هم از روی منت, حتی در خواب از گردن دربان محافظت می کند, و در این حال تکه های ریز و درشت لباس با آشفتگی شاعرانه ای دور تخت پراکنده اند..."  باری همانطور که شوایک پیش بینی کرده بود جنگ شروع میشود و علیرغم اینکه کمیسیون پزشکی ارتش قبلاٌ او را به دلیل دیوانه بودن از خدمت معاف کرده است به دلیل نیاز به همه نیروها او نیز به جنگ فراخوانده می شود. او با شوق لباس سربازی می پوشد و در حالی که به علت باد مفاصل روی ویلچر نشسته است برای معرفی خود به خدمت از خانه خارج می شود و صحنه هایی به وجود می آید که در روزنامه های رسمی به عنوان افتخار ذکر می شود ولی شوایک به دلیل مشکوک بودن به تمارض به جمع بیمارنمایان فرستاده می شود. جایی که آنقدر شکنجه داده می شود تا طرف مقر بیاید که سالم است و آماده برای اعزام به جبهه! او پس از طی دوره ای از آنجا به زندان پادگان فرستاده می شود و در گروه زندانیان خطرناک تقسیم بندی می شود و نهایتاٌ به عنوان گماشته کشیش نظامی اتو کاتز انتخاب می شود. این کشیش ید طولایی در عرق خوری و قمار دارد و داستانهای جالبی در این دوره رقم می خورد اما نهایتاٌ کشیش شوایک را در قمار می بازد و صاحب جدید او  ستوان لوکاش است. افسری متعادل که البته بیشتر مشغول افتخار آفرینی در مراودات با زنان است و شوایک به عنوان گماشته مشغول خدمت می شود. داستانهای جالبی در این بخش اتفاق می افتد که بسیار خواندنی است و نهایتاٌ در پی یک شیرینکاری شوایک! ستوان به هنگی در نزدیکی جبهه منتقل می شود. در راه رفتن به جبهه ستوان به نحوی شوایک را می پیچاند و باصطلاح خلاص می شود. اما شوایک سرباز غیور باید به هر نحوی خود را به محل ماموریت برساند برعکس سربازانی که فوج فوج در حال فرار هستند. او پولی که می بایست با آن بلیط قطار بگیرد را صرف عرق خوری می کند و پیاده به طرف جبهه حرکت می کند! که این بخش هم حکایات خواندنی دارد, مخصوصاٌ جایی که جهت را گم می کند و در جهت مخالف به سمت پشت جبهه حرکت می کند و به عنوان جاسوس دستگیر میشود. نهایتاٌ شوایک را به ستوان در مجارستان می رسانند! در اینجا بیشتر با واگرایی ملیت های مختلفی که زیر چتر امپراتوری قرار گرفته اند روبرو می شویم. در اینجا هم شوایک ناخواسته موجب بروز جنجالی می شود که تا سرحد طرح در روزنامه ها و پارلمان پیش می رود و نتیجه امر آن می شود که گروهان ستوان لوکاش به خط مقدم اعزام شود و این داستان به همین سبک ادامه پیدا می کند...

نویسنده با گرداندن شوایک در نقاط مختلف امپراتوری با زبان طنز فسادی که سراسر نظام را در بر گرفته بیان می کند.

"جناب سرهنگ گربیش را به سمت فرمانده تیپ گمارده بودند... دارای آشنایان پر نفوذی در وزارت خانه بود که جلو بازنشسته شدنش را گرفته بودند و از دولتی سر آن ها از ستادی به ستاد دیگر می رفت, حقوق و مواجب کلان می گرفت, از گوناگون ترین مزایای جنگی برخوردار بود, و همه جا هم تا وقتی در پست خود می ماند که بر اثر درد نقرس مرتکب حماقتی نمی شد. بعد باز هم به جای دیگری منتقلش می کردند علی القاعده سر یک پست بالاتر."

این فساد در سطوح پایین تر به نحو دیگری در جریان است و حتی به گونه ای است که کیان امپراتوری را تحت تاثیر قرار می دهد و به همین علت است که زوال امپراتوری کلید خورده است:

"سررشته داران و مباشران آذوقه با نگاهی پر مهر به هم نگاه می کردند, انگار بخواهند بگویند: یک جان در چند قالبیم, می چاپیم برادر, خلاف جریان آب شنا کردن کار دشواری است, اگر تو به جیب نزنی یکی دیگر خواهد زد, و تازه پشت سرت خواهند گفت برای آن نمی دزدی که دیگر به حد کافی دزدیده ای..."

و اینگونه می شود که در اوج جنگ سربازان گرسنه می مانند:

"... افراد گروهان باز هم دست از پا دراز تر از انبار خواربار برگشتند. به جای صد و پنجاه گرم پنیری که وعده شده بود, همگی یک قوطی کبریت و یک کارت پستال گرفتند که کمیته اتریشی قبور سربازان منتشر کرده بود..."

نوک پیکان طنز هاشک به سمت سیستم استبدادی نظامی است که در آن امپراتور از مراحم الهی است و از طرف خدا به این سمت یعنی اداره امور دنیوی منصوب شده است و در صورتیکه به امپراتور خیانت شود در واقع به خدا خیانت شده است. جالب است که بعضاٌ برای خودشیرینی پا را از این هم فراتر می گذارند:

"... روی جعبه های زیبای فلزی آب نبات, تصویر یک سرباز مجار دیده می شد که دارد دست یک سرباز اتریشی را می فشارد ... نوشته هایی به زبان های آلمانی و مجاری دور تا دور تصویر را گرفته بود: در راه امپراتور , خدا , میهن. کارخانه قندسازی مراتب وفاداری را به جایی رسانده بود که نام امپراتور را پیش از نام خدا آورده بود."

افکار نظامیان و دنیای مضحک آنها در جای جای کتاب با خلق شخصیت های مختلف نشان داده می شود که از میان آنها می توان به ستوان دوب(معلمی که به خدمت فراخوانده شده و بعضاٌ از نظامی ها هم دو آتشه تر است) و کادت بیگلر (افسر جزئی که به شدت مطالعه و تلاش می کند تا مدارج ترقی را طی کند) اشاره کرد که صحنه های بدیعی را خلق می کنند که یکی از درخشان ترین آنها قسمتی است که کادت خواب می بیند که ژنرال شده و وارد بهشت شده است:

"از کنار یک میدان مشق عبور کردند که فرشته های تازه سرباز مثل مور و ملخ توی آن می لولیدند و درست داشتند فریاد هاله لویا را مشق می کردند. از کنار دسته ای می گذشتند. یک فرشته سرجوخه سرخ مو که داشت تازه سرباز پخمه ای را ادب می کرد, پس از کوبیدن مشتی به آبگاهش عربده کشید: در اون دهن صاحاب مرده تو بیشتر واکن,خوک بیت اللحم, این جوری هاله لویا می کشن؟ انگار که آلو کرده باشی تو پوزت. دلم می خواد بدونم کدوم الاغی تو خرچسونه رو راه داده تو بهشت..."

گاهی کل جنگ را به تمسخر می گیرد:

"شب پیش گربه ای...به طرز وحشتناکی کار میدان های جنگ را رسیده بود. اول روی رزمگاه های امپراتوری سر سبک کرده بود ... کلیه مواضع,خطوط جبهه ها,سرپل ها و لشگریان امپراتوری را به کثافت آغشته بود.

سرهنگ شرودر بسیار نزدیک بین بود.افسران با کنجکاوی در انتظار بودند که انگشت سرهنگ شرودر کی به طرف برجستگی های تازه روی نقشه پیش خواهد رفت.

از این جا آقایان ,تا سوکال... و انگشتش را در جهت کوه های کارپات به یکی از برآمدگی ها فرو کرد.

این چیه آقایان؟ (در متن به زبان آلمانی نوشته و در زیر نویس ترجمه کرده چون سرهنگ آلمانی است)

کاپیتان ساگنر با منتهای ادب گفت: انگار سنده گربه است جناب سرهنگ..."

البته یکی از موارد برتر در این زمینه شخصیت داوطلب یک ساله که یک معلم فلسفه است و بازداشت های متعدد را از سر گذرانده و در نهایت کار نوشتن افتخارات گردان را به او می سپارند که او هم با نوشتن صحنه های خیالی برای افراد مختلف ایثارگری ها و شجاعت های آنچنانی می نویسد که بسیار خواندنی است , در حالیکه داریم پس گردنی می خوریم و با شکست عقب نشینی می کنیم می توانیم وانمود کنیم که پیروز شده ایم و افتخار آفریده ایم.

اما در کنار نظامیان و جنگ ما در میان حکایات و اتفاقات با شرایط اجتماعی و سیاسی آن زمان آشنا می شویم. قبل از هر چیز میزان می خوارگی که رواج داشته در حد استفاده می و شراب در ادبیات منظوم ماست! بیداد می کند! در این زمینه این جملات گویای کار است:

"در گورستان روی صلیب چوبی سفیدی این نوشته حک شده است:آرامگاه شادروان لاسلو...که در آزمایشگاه فیزیک, تمامی الکل سمی ظرفی را که مار و کژدم در آن نگهداری می شدصرف کرده و به رحمت ایزدی پیوسته است."

یکی از اثرات جنگ تغییر سرنوشت انسانهاست و بازی های عجیبی با آدم می کند.یکی از نام آوران این عرصه دکتر ولفر پزشک نظامی گردان است:

"همه دانشکده های پزشکی کلیه دانشگاه های اتریش-هنگری را گشته و در تک تک بیمارستان ها کار آموزی کرده بود, اما پایان نامه پزشکی اش را نگرفته بود, فقط و فقط به این خاطر که عمویش وصیت کرده بود هزینه تحصیلی فردریش ولفر,دانشجوی پزشکی,تا موقعی که پایان نامه پزشکی اش را نگرفته از محل میراث او تامین شود.

این هزینه تحصیلی تقریباٌ چهار برابر عواید ماهانه یک پزشک تازه کار در بیمارستان بود و فردریش ولفر شرافتاٌ می کوشید زمان دریافت پایان نامه اش را هر چه بیشتر به تاخیر بیاندازد.

وراث بیهوده جامه می دریدند. ولفر را محجور اعلام کردند, سعی کردند عروسان ثروتمند برایش پیدا کنند تا از شرش خلاص شوند. و ولفر , عضو بیش از بیست انجمن دانشجویی, برای آن که آن ها را بیشتر بچزاند, چند مجموعه شعر بسیار اخلاقی هم در وین, لایپزیک و برلین منتشر کرد و به تحصیلاتش ادامه داد, انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.

و آنگاه جنگ درگرفت و خنجرش را ناجوانمردانه به پشت فردریش ولفر...فرود آورد...او را صاف و ساده به سربازی بردند و یکی از وراث که در وزارت جنگ کار می کرد ترتیبی داد که فردریش ولفر خوب و نجیب پایان نامه پزشکی نظامی بگیرد. آزمایش کتبی بود. روی یک ورقه سفید می بایست به سوال های جورواجور جواب می داد, و او جلوی همه سوال ها یک جور و یک نواخت نوشت:بیایید کونم را بلیسید! سه روز بعد, سرهنگ خبر داد که در امتحان قبول شده ...

حکایاتی که شوایک تعریف می کند به نحو جالبی به موضوع بحث ارتباط دارد مثلاٌ جایی که سربازان با انهدام قطار صلیب سرخ روبرو می شوند و تعجب می کنند که مگر می شود ؟! شوایک با دو حکایت نشان می دهد که بله کردند و شد. بعضاٌ علاوه بر تبیین شرایط به هدف های دیگری ضربه می زند که اصلاٌ انتظار نداریم مثلاٌ در جایی که ستوان در انتظار آماده شدن غذاست و بحث زن پستچی و...:

"... زن خیلی خوبی ام بود...اما خب از اون پاچه پاره هام بود. از پس همه کارای پستخونه بر می اومد اما یه ایراد گنده داشت, خیال می کرد همه تو نخ اونن و می خوان یخه شو بگیرن... یه روز دمدمه آفتاب رفت جنگل قارچ بچینه. وقتی داشت از جلو مدرسه رد می شد, معلم...گفت اونم میاد. سرهمین ... خیال کرد که معلم نقشه های نابابی توی سرش داره, وقتی دید نخیر راس راستی ام داره لای بته ها دنبالش میاد, بند دلش پاره شد و پا گذاشت به فرار ... یه شکایتی ام نوشت و فرستاد کمیسیون آموزش...بازرس فرهنگ...رفت پیش ژاندارم... ژاندارم تا چشمش افتاد به دوسیه گفت همچین چیزی محال ممکنه, چون یه سفر عالیجناب کشیشم از دست معلم عارض شده بود که دنبال دختر خواهر اون - که خودش باهاش می خوابید - افتاده, اما معلم یه تصدیق از دکتر بخش آورد که الان شیش ساله که این وصله ها به اون نمی چسبه, چون از زیر شیروونی یه راست افتاده رو میله گاری اسبی و از کمر عاجز شده. خلاصه سرتونو درد نیارم زنیکه سلیطه رفت از دست همه عالم شاکی شد, از امنیه رییس پاسگاه گرفته تا دکتر بخش و بازرس فرهنگ, که معلم سبیل همه شونو چرب کرده. اون وقت اینام از دست زنه شیکایت کردن و سر آخر محکوم شد, اما استناد کرد به این که مشاعر درستی نداره. واسه همین کارش کشید به پزشکی قانونی و اون جا یه کاغذ دادن دستش که درسته که خله , اما از عهده همه کارای دولتی بر میاد."!

***

این کتاب طبعاٌ در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد. این کتاب را نشر چشمه با ترجمه آقای کمال ظاهری منتشر کرده است.

ببخشید طولانی شد! کتاب قطور بود! راستی تا یادم نرفته تصویر های قشنگی هم دارد!

................

پ ن: نمره کتاب 5 از 5 می‌باشد.

 

11 سال پیش دقیقاٌ در چنین روزی!

چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1389

نمی خواستم این شعر رو بنویسم ... شاید لااقل امروز چون حالم اصلاٌ خوب نیست... ایمیلی رسید حاوی صفحه ای از وبلاگ آقای نوری زاد با عنوان روسپی های سرزمین من ... خراب بودم خراب تر شدم ... البته من که شاعر یا نویسنده نیستم ولی توی این مملکت نوشته ها کهنه نمیشه ... همیشه به روز هستند!

در کنار سال و ماه ایستاده ام

چشم ها را خیره کردم سوی آینده

من ز فردا ها به غیر از یک غبار مبهم و غمناک

چیز دیگر را نمی بینم

نور امیدی نمی بینم

*

پشت من دیوار اکنون است

بلندایش نمی دانم چه اندازه ست

روی این دیوار

پنجره هایی برای دیدن دیروز

پشت سر هم تا ورای ارتفاع آن

اولی را باز کردم

پشت آن دیوار

دیروزها و خاطراتش

در بیابانی وسیع و خلوت و خاموش

در میان یک سیاهین مه

سخت پنهان است

از میان این دریچه چیز دیگر را نمی بینم

رو به سوی دومی کردم

با تقلای فراوان بر فراز آن رسیدم

دستها خسته

خسته از بالا کشاندن, بار این تن

از میان پنجره

از ورای آن سیاهین مه

بار دیگر چشم بر تاریخ خود کردم

آدمک ها صورتک ها دست ها بازیچه ها

رنگ ها بی رنگ ها نیرنگ ها

آرزوها آرمانها وای

خون هایی که در راهش به روی خاک ها خشکیده است

دست هایم خسته شد

تن را رها کردم

*

کاش می شد از درون سومی و چهارمی و... از درون آخری

من به تاریخ دراز کشورم

از ورای آن سیاهین مه

چشم را می دوختم , تا ببینم , تا بدانم

کاش می شد از گذشته یک چراغ

از برای روشنی دادن به فردای وطن می ساختم ... بگذریم

بار دیگر چشم بر امروز خود کردم

دیروز با امروز

آرمان ها واقعیت ها

گیج و گول از این تفاوت مشت بر دیوار کوبیدم

با خودم فریاد کردم:

هان ... چه شد؟

آن وعده های روشن از فردای آزادی

آن بهاران سبزه زاران

سرزمین های پر از سرو و قناری روی آن سرمست از بزم و دل آرایی

هان ... چه شد؟

آن ترازوهای بی عیب عدل گستر

رافت پاک مسلمانی

کفه های پر ز مهر و رحمت و انصاف

مساوی از برای خلق انسانی

هان ... چه شد؟

آن سرزمین پر ز گوهر های اجلالی

شهر ها آباد , خانه ها روشن

گرفته گوی سبقت در تنعم در گوارایی از آن ملک سلیمانی

هان ...چه شد؟

کجا رفت آن شعارهایی که سرشار از کرامت بود

... و کرمنا بنی آدم...

که در آن حرمت انسان نمونه از برای کل عالم بود

آن حکومت آن نظامی که ترازو رای مردم بود

هان ... چه شد

من نمی دانم چه شد

اشک هایم در میان سینه هایم بود

*

بار دیگر مشت بر دیوار کوبیدم

چه می دیدم خدایا در کنارم یک گلی روییده از دیوار

یک شقایق

زیر آن با خط گیرایی نوشته

خلایق هر چه لایق! 

۱۳۷۸/۵/۱۳

برچسب‌ها: تاریخ
( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل