کبوتر پاتریک زوسکیند

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389

 

"هنگامی که ماجرای کبوتر برای یوناتان نوئل اتفاق افتاد و ظرف مدت کوتاهی زندگی او را زیر و رو کرد, بیش از 50 سال از عمرش می گذشت و درست یک دوره 20 ساله از زندگیش را با یکنواختی تمام پشت سر گذاشته بود و هرگز تصورش را هم نمی کرد که زمانی حادثه ی مهم دیگری جز مرگ در زندگیش اتفاق بیافتد و البته همین وضع هم برایش کاملاٌ مناسب بود; چون او از حادثه بیزار بود و حتی از اتفاقاتی که آرامش درونی را به هم می زدند و نظم بیرونی زندگی را از بین می برند نفرت داشت."

داستان روایت یک روز از زندگی یوناتان (نگهبان بانک) است. با اتفاقاتی که در دوران کودکی در ایام جنگ برایش پیش آمده و اتفاقی که پس از ازدواج زودهنگامش رخ داده او کوچ کرده و به شهر آمده است و زندگی خود را در حالتی کاملاٌ منزوی در اتاقی کوچک در طبقه ششم یک ساختمان سپری می کند. و حالا پس از سپری شدن سالها زندگی منظم و تکراری,اتفاقی زندگیش را دگرگون می کند. چه اتفاقی؟ حضور یک کبوتر در راهرو ساختمان به فاصله دو سه متری در اتاقش! او همیشه قبل از رفتن به دستشویی راهرو را می پاید که در مسیر به طور اتفاقی با همسایه ها برخورد نکند (شدت انزوا طلبی) اما این بار هنگام خروج از در با یک کبوتر که احتمالاٌ از پنجره ای نیمه باز به داخل آمده روبرو می شود. توصیف کبوتر با چشمهای وحشتناک و... در ذهن او به صورت یک هیولا در می آید و.... تصمیم می گیرد که چمدانش را بردارد و به هتلی برای اقامت برود و مطمئن است دیگر نمی تواند به آن اتاق برگردد. برای اولین بار در روشویی اتاقش ادرار می کند و بالاخره با مکافات از خانه خارج می شود. با توجه به دارایی هایش مطمئن است که بعد از گذشت مدتی به کارتن خوابی خواهد افتاد.  وقتی سر کارش حاضر می شود همه ذهنش تحت تاثیر این اتفاق است به طوریکه برای اولین بار متوجه آمدن ماشین رییس بانک نمی شود و... کلاٌ کارش که همیشه بدون اشکالی به آن می پرداخت برایش بی معنی می شود. هنگام خوردن ناهار کارتن خواب همیشگی را می بیند و فلاکت خود را مجسم می کند. به صورت اتفاقی شلوارش پاره می شود و او همه این اتفاقات را نشانه سقوط خود می بیند و  ...

نویسنده انزوا و روزمرگی زندگی یوناتان را با تشبیه آن به خون و گردش آن در یک دایره بسته نشان می دهد:"خون یا همان زندگی او که در دایره تماماٌ بسته درونش جریان داشت" که اگر این تشبیه را ادامه دهیم می توانیم نتیجه بگیریم همانگونه که با باز شدن راه خروج خون از مدار گردش آن بدن دچار ضعف و... می گردد برای چنین فردی نیز کوچکترین اتفاقی که زندگی او را از ریل بسته همیشگی خارج کند او را با بحران مواجه می سازد. در جاهای مختلف یوناتان در وضعیتی رنج آور گرفتار می شود ولی هیچ عملی برای خروج از وضعیت انجام نمی دهد و همیشه فقط تحمل می کند یا حداکثر به نوعی خود را توجیه می کند:

"وقتی حتا همین حیاتی ترین آزادی هم از کسی گرفته می شود, یعنی آزادی این که هنگام قضای حاجت از دیگران فاصله بگیرد, هر آزادی دیگری بی ارزش و بنابراین زندگی بی معنی است. در چنین وضعیتی مردن بهتر بود. وقتی  یوناتان به این نتیجه  رسید که روح آزادی انسان حتا در داشتن یک دستشویی آپارتمان هم وجود دارد و او از این آزادی حیاتی بهره مند است احساس خشنودی عمیقی وجودش را فرا گرفت."

"آن کلاه باید درست مثل در یک زودپز مدام سر یوناتان را در خود نگه می داشت, مثل یک حلقه آهنی دور تا دور شقیقه هایش را در بر گرفته بود, حتی اگر در این حین مغزش متلاشی می شد, نمی خواست هیچ کاری برای تسکین رنجی که می کشید انجام بدهد."

"آن روز بعد از ظهر نفرت یوناتان نوئل آنقدر عمق و شدت و وسعت پیدا کرده بود که دلش می خواست به خاطر پاره شدن شلوارش دنیا را به خاک و خون بکشد!" اما چرا چنین کاری نکرد؟ " البته نه به این دلیل که چنین جنایتی از نظر اخلاقی زننده به نظرش می رسید ; بلکه در اصل به این خاطر که او تماماٌ از اظهار وجود در قالب هرگونه عمل یا حرفی عاجز بود, او اهل عمل نبود. اغلب وضع را تحمل می کرد."

"ابوالهول به کسانی که برای نبش قبر و سرقت می آمدند می گفت باید از مقابل من بگذری هرچند نمی توانم تو را از رفتن باز دارم اما با این حال باید از مقابل من بگذری و اگر به خودت اجازه چنین کاری را بدهی مجازات خدایان و روح مقدس فرعون بر تو نازل خواهد شد! و اما نگهبان چه می تواند بگوید: باید از مقابل من بگذری اما اگر به خودت اجازه چنین کاری را بدهی باید با اسلحه ات مرا از پای دربیاوری و در این صورت مجازات دادگاه با محکومیت به قتل بر تو جاری خواهد شد! البته حالا یوناتان به خوبی می دانست که ابوالهول نسبت به یک نگهبان مجازات های موثر تری در اختیار دارد."

"برایش خیلی عجیب بود که نزدیک بینی اش حالا در دوران پیری دوباره او را تا این حد به زحمت بیاندازد, در جایی خوانده بود که انسان در پیری به وسعت دید می رسد و کوته بینی او کاهش پیدا می کند!"

خوب آدمی با سطح درکی پایین که از جمله بالا مشخص است و نوع زندگیی که شرح داده شد متحول شدنش کمی غافلگیر کننده و غیر قابل هضم بود ولی شد:

"خدایا آدمای دیگه کجان؟ من که نمی تونم بدون آدمای دیگه زندگی کنم!"

البته انتخاب کبوتر هم با توجه به تصور بی آزاری و نماد صلح طلبی که در ذهن همه از این حیوان هست برای این نقش خیلی جالب بود.

کتاب کم حجم و روان است و در لیست 1001 کتاب هم حضور دارد.

پی نوشت: این کتاب را آقای فرهاد سلمانیان ترجمه و نشر مرکز آن را منتشر کرده است.

پ ن 2: نمره کتاب 3.4 از 5 می‌باشد.

نظرات (7)
سلام
این کتاب ترجمه نشده؟ برام ناآشناست
پاسخ:
سلام محمدرضا جان
ترجمه شده توسط آقای فرهاد سلمانیان
این لینک تصویر روی جلدشه که من باهاش حال نکردم
http://photo.goodreads.com/books/1234371058s/6240505.jpg
http://www.adinebook.com/gp/product/9643058808
نشر مرکز
حدود 80 صفحه است
اثر معروفترش perfume "عطر" که من نخوندم
سلام
به نظر من کتاب خیلی روان و خوبی بود . متن خیلی خودمونی و واقعی هم داشت .و با توجه به حجم کم اون در مجموع میشه گفت خوب بود.
نوشتی زندگی جاناتان نوئل شبیه جریان خون بود که اگه از جریان اصلی اش خارج بشه بدن دچار فاجعه میشه . واقعا همینجوریه ،زندگی تکراری با کارای تکراری روزمره با یه اتاق تکراری بدون داشتن ارتباط خاصی با دیگران شاید خیلی شبیه به جریان خونه که یه مسیر تکراری رو همینطور طی می کنه ، به نظر من که اصلا همین زندگی فاجعه اس که جاناتان توش غرق شده بود و با اومدن کبوتر تازه میفهمه که چه زندگی ای داره . البته ما می فهمیم خودش که نمیفهمه چون با دیدن خیلی چیزا بیشتر قدر زندگی قبلی خودش و قدر توالت خونشو بیشتر از هر چیزی میدونه .
راستی کتاب من ترجمه مریم درفش کاویانی بوده .

شاید چیزی که من از این کتاب یاد گرفتم این بود که نگذارم زندگیم مثل جاناتان تکراری بشه .
خوب! ما رفتیم سراغ کتاب بعدی . عقاید یک دلقک.
ارادت.
پاسخ:
سلام
به واسطه نظر شما یک بار دیگر مطلب را خواندم و کتاب دوباره برایم دوره شد...و چه قدر خوب بود از شما تشکر می کنم.
اشاره شما در مورد حجم کم و روانی درست است و مزیت کتاب هم همینست که در این حجم کم حرف اساسی ای که دارد را به خوبی بیان می کند. لذا این کتابی است که آدم از خوندنش پشیمان نمی شود
ممنون
سلام
هنوز هم تحول ناگهانی یوناتان براتون غیز قابل هضمه ؟
پاسخ:
سلام منیر
پس خواندید بالاخره
الان که دوباره مطلب را نگاهی انداختم به نظرم چندان غیر قابل هضم نیست...اینقدر تغییرات عجیب غریب را از سر گذروندیم که دیگه هیچ چیزی برام غیر قابل هضم نیست! همه چی رو هضم می کنم!
سلام
باز هم ترجمه و باز هم مشکلاتش: سیروس کبد و ورق های پاستور...
چطور آخه یه کبوتر می تونه اینقدر وحشتناک بشه؟ می دونم می شه با انزوا طلبی یوتانان این مسائل رو حل کرد اما به قول خودتون یکم هضمش سخته.یا این مورد: یوناتان تصمیم به خودکشی می گیره و دیگه درباره ش حرفی زده نمی شه؟ ( البته بعد اون شب و تاریکی و رعد و برق و بعد سکوت عالم گیر می شه یه نتیجه هایی گرفت اما حداقل با یه جمله کوتاه می شد آن تصمیم رو و بعد منصرف شدن رو بیان کرد.)تغییر و تحول؟ یعنی برگشت به کودکی و عوالمش؟ نتیجه گیری ش بد نبود یعنی اینکه بعد اون رعد و برقه که می فهمه بدون مردم نمی تونه زندگی کنه و بعدش لی لی کردنش رو چاله های آب. اما اینکه از یه کبوتر بشه هیولا ساخت یکم مضحکه. ( بعد سه چهار سال که از خوندنش گذشته البته یکم توقع زیادی ست حرف زدن در این مورد) در کل جملاتش رو در مورد آزادی دوست داشتم. راستی اگه خودکشی می کرد به نظرتون واقعی تر نبود؟ ملموس تر نبود؟ با توجه به اون وحشت و تغییر در روند تکراری زندگی ش و اینا...
عطر قشنگ تر بود.
پاسخ:
سلام بر بوف گرامی
نمی دونم در پاسخ اول بروم سراغ ترجمه یا اول بروم سراغ سیروس!
برای درک این ضرب المثل ابداعی که در نگاه اول و با توجه به ضرب آهنگش ذهن را به سوی آن ضرب المثل آب هندوانه دار می برد رفتم این صفحه را خواندم :
http://en.wikipedia.org/wiki/Alcoholic_liver_disease
البته فارسی اش را ...و با کلی از بیماری های کبدی خودم آشنا شدم!!
و اما بعد
یعنی به نظر شما بخشی از وزن عدم هضم را می توان به ترجمه کتاب احاله کرد؟
من هم قاعدتن نمی توانم الان با گذشت حدود چهار سال در مورد قوت و ضعف ترجمه کتاب نظر بدهم ولی تا جایی که یادمه موقع خواندن کتاب این حس را نداشتم که ترجمه بدی را می خوانم. البته آن موقع فکر کنم فقط همین یک ترجمه را داشت اما الان ظاهرن دو تا ترجمه هست...
بگذریم
به نظرم گزینه کبوتر انتخاب مناسبی است چون به قدری با مفروضات ذهنی خواننده فاصله دارد که یک جورایی او را به درون داستان می کشاند...از این لحاظ می پسندم این انتخاب را...
اما در مورد خودکشی؛ با توجه به نکاتی که اشاره کردید (وحشت و وارد شدن خدشه به چرخه دوار زندگی اش و اینا) طبیعتن خودکشی کردن قابل هضم بود اما یک اشکالی به وجود می آمد...این قضیه با محوری ترین خصیصه شخصیتی یوناتان در تضاد قرار می گرفت و آن هم اهل عمل نبودن او و تحمل کردن هر شرایطی است... البته در آن صورت خود انجام خودکشی را هم می شد به عنوان یک تحول تفسیر کرد و می شد یک تحولی مثل همین تحولی که در انتهای داستان رخ می دهد. به نظرم تحول فعلی قابل تحمل تر است! چون به نوعی با هر شرایطی را تحمل کردن یوناتان قرابت بیشتری دارد.
عطر را هم دو سال بعد از این خواندم...به نظرم هر دو به حق در جمع 1001 کتابی که قبل از مرگ می بایست خواند حضور دارند.
یعنی شما هم سیروس؟ کبد چرب خیلی شایعه تو ایران
ترجمه به نظرم اشکالات بیشتر از این داشت و من چون مداد همراهم نداشتم موقع خواندن همین ها توی ذهنم به خاطر خنده دار بودنش ماند. جملات ناقص بدون فعل فت فراوان بود. زمانی تو فرانکلین مترجم پرورش می دادند که از اون جا مترجم های خوب قدیمی مثل دریابندری و نجفی و ... بوجود اومدن ولی حالا هر کی از راه می رسه و دو کلاس زبان می خونه مترجم میشه. در حالی که ترجمه ادبی خیلی کار سختیه هم باید سبک نویسنده رو رعایت کنی هم لحنش رو و در عین حال کلماتی رو انتخاب کنی که اون حسی رو که نویسنده می خواد منتقل کنه برسونی.
مگه نمیگن خودکشی برای آدمای ضعیف النفسه؟ یوناتان اگه خودکشی می کرد به چتدین علت می تونست باشه. تغیر در روند زندگیش، در اومدن از ریل، از بین رفتن آزادی ش، و وحشت حاصل از رسیدن به زندگی آن کارتن خواب و...این تغییر و تحول عمیق تو یوناتان با توجه به عمی بودنش یکم عجیب و دور از انتظار نیست؟
پاسخ:
سلام
بله! البته مال من بیشتر تنبل تشریف دارند!
...
شاید زمان خواندن کتاب زیاد به این مسئله دقت نکرده ام و شاید های دیگر...به هر حال اون اوایل وبلاگ نویسی بود.
اما وضعیت ترجمه در ایران را نمی شود لاپوشانی کرد...غیر از موارد ضعیف این ترجمه های متعدد هم زمان یا هجوم مترجمان (البته با خط دهی ناشران) به کارهایی که گل کرده اند یا گل می کنند هم آزاردهنده است...
این گفته را تایید نمی کنم! رد هم نمی کنم! نظر من اینه که در میان خودکش ها هم ضعیف هست هم قوی النفس...خودکشی به هر حال یک عمل است و عمل آسانی هم نیست و اتفاقن عملی است که اون چرخه تکراری را به کل کات می کنه. آدمی مثل یوناتان که به صراحت متن آدم اهل عملی نیست و بیشتر اهل تحمل است قاعدتن به دنبال یک جور توجیه برای ادامه راه به سبک سابق باید برود...الان یه کم دور هستم از متن شاید, شاید , باز هم شاید اون تحول انتهای کار به نظر ما تحول رسیده و در واقع یه جورایی توجیهه!! باید برم دنبال کتاب توی انباری...اون هم الان مقدور نیست شما اگر مقدوره یه نگاهی بیاندازید ببینید میشه داستان رو نجات داد!
کبد عضو عجیبی است
سفر در سفر دیگری در پیش دارم. به محض برگشت در اسرع وقت دوباره خواهم خواندش.
پاسخ:
سلام
بله عجیب است مثل برخی از نتایج جام جهانی...
سفر در سفر؟ می تونم شما رو تصور کنم در برزیل از این شهر به آن شهر می روید و بازیها را از نزدیک دنبال می کنید
سلام
چه تصور دل انگیزی. منتها من وقتی خودم را آنجا تصور می کنم مثل شتر پنبه دانه لم لم خور می شوم.
وبعد:
یوناتان نجات یافت. دریافت اینبارم خیلی متفاوت بود. کامنت های قبلی را دلیت کنید. قبولشان ندارم.
پاسخ:
سلام
حالا برزیل هم نبود نبود...خود سفر رو عشق است!
.......
پس الان مطمئنید که تحول واقعی رخ داده... و احتمالن عجیب هم نیست این تحول؟ در مورد ترجمه چطور؟
اگر اجازه بدهید کامنت ها باشند ممنون می شوم

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل